خــــاله سمانـــــه
بزرگترین اقیانوس آرام است آرام باش تا بزرگترین باشی
خــــاله سمانـــــه
سرت رو بالا بگير سينه ات را سپركن صدايت را بيانداز ته حلقت و فريادبزن: "من فراموشش كردم" بعد راست بيني ات را بگير و تا ته بي نهايت برو پينوكيوي بيچاره.
خــــاله سمانـــــه
دوستت دارم را من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق که فشانی بر دوست راه خوشبختی هر کس به پراکندن اوست
خــــاله سمانـــــه
تقدیم به چشم هایی که در راه ماندند و دل هایی که آنها را ندیدند، تقدیم به اشک هایی که غرورشان شکست و عهدی که هیچکس با آنها نبست . . .
خــــاله سمانـــــه
دستت رو بذار روی نصف صورتت... به این پدیده می گن "ماه گرفتگی".
خــــاله سمانـــــه
شعرهایم را چو دانه های تسبیح به نخ میکشم وتقدیمت میکنم تا همیشه میان دستان مهربانت نوازش شوند.
خــــاله سمانـــــه
وقتی گلدون خونمون شکست ، پدرم گفت : قسمت این بود ، مادرم گفت : حیف شد ، خواهرم گفت : قشنگ بود ، داداشم گفت : کاش دوتا داشتیم ، اما وقتی دل من شکست کسی به فکرش نبود
خــــاله سمانـــــه
براي شادي روحم صلوات ، لازم نيست ، فاتحه ام خوانده ميشود اگر يک لحظه از من دلگير باشي !ا
خــــاله سمانـــــه
دل من ، عشق به نیل تو سپرد ... نگهش دار ، به موسی شدنش می ارزد !
خــــاله سمانـــــه
پنجره ، وا می شود ... پنجره ، بسته می شود ... پنجره ؛ وابسته می شود...!