سحـــر خاتـــون
از تو که حرف میزنم همه فعلهایم ماضیاند , حتی ماضی بعید ماضی خیلی خیلی بعید کمی نزدیکتر بنشین ...دلم برای یک حال ساده تنگ شده است
سحـــر خاتـــون
با نگاهم حرف می زنم .
خیلی که به دست و پا بیفتم ،
می گویم “دوستت دارم”
سحـــر خاتـــون
میدانم ، روزی میرسد كه ممنون میشوم از تو ... به خاطر رفتنت ... و به خاطر حس تلخ نفرتی كه از خودت به جا گذاشتی ... تا نبودنت را تاب بیاورم
سحـــر خاتـــون
نمیدانم دل من نازک است یا چشمان تو تـیز! هر چه نگاه به تو می دوزم بند دلم ...پاره میشود
سحـــر خاتـــون
یاد سهراب بخیر آن سپهری كه تا لحظه خاموشی گفت : تو مرا یاد كنی یا نكنی من به یادت هستم؛ آرزویم همه سرسبزی توست ...
سحـــر خاتـــون
هیچ کس با من نیست... مانده ام تا به چه اندیشه کنم... در قفس می خوانم... ... چه غریبانه شبی است... شب تنهایی من . . .
سحـــر خاتـــون
تو اون شام مهتاب کنارم نشستی...عجب شاخه گل وار به پایم شکستی...قلم زد نگاهت به نقش آفرینی...که صورتگری را نبود این چنینی