rozbeh
چه شیرین است وقتی حس تو در من بیدار می شود حس تو راه می اندازد باز قلبم را آه ، خون تازه داشت می مرد رگ هایم
rozbeh
روی میخ زندگی نشسته ایم و هنوز می اندیشیم كه علم بهتر است یا ثروت ... صداقت بهتر است یا بكارت و هنوز نمی دانیم فرق درد و لذت را، فرق عشق و شهوت را... فرق پرستش و بع بع كردن را و همه تلاشها بیهوده است ما را تا از فرقمان بیرون نكشند هیچ فرقی را نخواهیم فهمید...
rozbeh
در آغوش خودم هستم ...
من خودم را در آغوش گرفته ام
نه چندان با لطافت ...
نه چندان با محبت ...
اما وفادار ...
وفادار ...
rozbeh
من صبورم اما... بی دلیل ازقفس کهنه شب میرسم...
rozbeh
دوستت دارم... یکـ کلمــه است بـا دنیـــایی از مسئـولیت گفـــتنش هنـــر نیست مسئولــــیتت پذیـــریش هنــــر است...
rozbeh
جديدا با ديوار حرف ميزنم ! ميدونی از شخصيتش خوشم اومده يه جورايی! محكمه... ثابته.. . آرومه.. غلط نكنم اونم از من خوشش اومده
rozbeh
هر چه از من دور می شوی، سایه ات بزرگ می شود، می افتد روی زندگی ام، سیاه می شود روزگارم!!!
rozbeh
هـــر آن کــــه جانب اهـــل خدا نگــه دارد خـــداش در همـــه حـــال از بلا نگــــــه دارد حــدیث دوست نگــویم مگر به حضــرت دوست کــــــــه آشنــــا سـخـــــن آشنــــا نگـــــــه دارد... حافظ
rozbeh
یارو میره دادگاه خانواده واسه طلاق , قاضی: چه جوری با هم اشنا شدین ؟ یارو میگه : همش از یه لایکه ساده شروع شد!!!!!