سحـــر خاتـــون
یه چیزی میگم ناراحت نشیا!ولی متنفرم از آدمایی که میان و عاشق میکنن و دل رو میبرن و بعد که مطمئن شدن دیگه هیچی برای از دست دادن نداری میرن یه گوشه آروم وایمیستن و نابود شدنت رو نگاه میکنن...
سحـــر خاتـــون
بعضی چیزا به ظاهر لطفه اما در حقیقت توهینه!
مثه هدیه دادن شونه به یه آدم کچل؛
مثه سلام رسوندن به آدمی که به خونت تشنه است؛
مثه گفتن"دوستت دارم"تو لحظه تموم کردن رابطه!
سحـــر خاتـــون
فرقی ندارد ... ... شرق یا غرب ... شمال یا جنوب ... من تو را به هر جهت دوست دارم ... هنوز
سحـــر خاتـــون
دیگر نمی توانم ،دیگر دلی ندارم جز غصه و غم تو،دیگر غمی ندارم چون شمع پای در بند،در اشک خود بسوزم کز عشق تو نبودم،جز مهر تو ندارم چون من نیز چو سعدی ،در دیده آب حسرت جز اشک و آه و ناله،کاری دگر ندارم هر شب به خود بگویم،این نیز هم نباشد مر تو صلاح دانی،این مصلحت ندانم گر این دلت ز سنگ است،بشکن به آن دلم را کاین آینه است این دل،زنگار هم ندارم امروز چون نبوده است دردم ز پیش کمتر بر این غم و صدایم یک قافیه ندارم
سحـــر خاتـــون
این قطره ها . . . قطره ها . . . قطره ها . . . ... باز همـ می بارند بازهمـ چشمانمـ خیس اند بازهمـ .
سحـــر خاتـــون
دست وپایی میتوان زد بند اگربردست وپاست وای برجان گرفتاری که بندش دردلست!
سحـــر خاتـــون
دوستت دارم را نه آنقدر زود بگو که هنوز دوستت نداشته باشه
و نه آنقدر دير که ديگری را دوست داشته باشه..............................
سحـــر خاتـــون
گفتی محبت کن..... از محبت خارها گل می شود..... محبت کردم..... هیچ کس گل نشد.... همه خوارم کردند!
سحـــر خاتـــون
گــــاهی ... بی دلیل حالم خوبه و خوشحالم ! گــــاهی ... بی دلیل حالم بده و غمگینم ! ... این بی دلیلی ... منو داغون کرده ...!
سحـــر خاتـــون
پرواز میخواهم بادبادکم را بدهید ... ... میخواهم دل بکنم از این زمین و وابستگی هایم اما نخ خیالم به تو گره خورده ، تو بگو ، چگونه پرواز کنم؟
سحـــر خاتـــون
تـــــــــو عادت میکنی بـــــــه شوق دیـــدار دیــــگری من در حسرت خنـــده هـــای تــــــو جـــان میکنــــم بسـادگــــــــــــی .......
سحـــر خاتـــون
این روزها ،
این روزها ...
امان از این روزها ...
که نه تمام می شوند ...
نه می گذرند ... نه بهتر می شوند
سحـــر خاتـــون
خدايي دارم که در اين نزديکي است . . . مهربان ؛ خوب ؛ قشنگ ؛ چهره اش نوراني است ، ... گاه گاهي سخني ميگويد با دل کوچک من ، ساده تر از سخن ساده ي من ؛ او مرا مي فهمد او مرا مي خواند نام او ذکر من است در غم و در شادي چون به غم مي نگرم . . . آن زمان رقص کنان ميخندم: که خدا يار من است ؛ که خدا در همه جا ياد من است ، او خدايي است که ؛ مرا مي خواهد .
ای جانم
14 سال و 11 ماه و 9 روز و 5 ساعت و 55 دقيقه قبل