سحـــر خاتـــون
نمیدونم چرا بعضی وقتا نمیتونم درکت کنم...البته به قول خودت فقط بعععععضی وقتا!!!
سحـــر خاتـــون
تورا گم کرده ام امروز وحالا لحظه های من گرفتارسکوتی سردوسنگین اند وچشمانم که تا دیروزبه عشقت می درخشیدند نمیدانی چه غمگینند چراغ روشن شب بودبرایم چشمای تو نمیدانم چه می خواهند..................؟؟
سحـــر خاتـــون
باورت داشتم از روز نخست، آمدی تا باشی، و پر از شعر، پر از همهمه بودی، اما، ... هیچ حرفی نزدی، پر از گفتن دلدادگیت، پراز زمزمۀ عشق به دریاشدنت، باز حرفی نزدی، و فقط خندیدی، خوب من، میفهمم از دو چشمت همۀ حرف تو را، بی کلام اینجا باش. آخر اینجا بودن، نیست محتاج صدا. بودنت با دل من، بی صدا هم زیباست....
سحـــر خاتـــون
گاهی دلم از هرچه آدمی میگیرد
گاهی دلم دو کلمه حرف عاشقانه می خواهد
نه به شکل دوستت دارم و نه به شکل بی تو می میرم
ساده شاید مثل:
دلتنگ نباش فردا می آیم.
سحـــر خاتـــون
آدمـهـا رو به انــدازه لــیاقــتشون دوست بدار و به انــدازه ظــرفــیتشون ابراز کــن
سحـــر خاتـــون
یاد تو استمراری ترین ماضی ست در ذهن من.
سحـــر خاتـــون
بیا دنیا را قسمت کنیم من ابر می شوم، تو باد من می بارم، تو برو
سحـــر خاتـــون
هر کسی یا شب می میرد ... یا روز من شبانه روز!!!
سحـــر خاتـــون
تو مغرور بودی..
و من مغرور تر..
گفتم میروم..خداحافظ
گفتی برو...بی خداحافظ..
چشمانم خیره ماند..در دل گفتم بگو...بگو ...بگو بمان
... ......من منتظر یک جمله ی تو هستم
اماتو..بی رحمانه رفتی
و
من مغرورانه
غرورم را شکستم و دوباره گفتم
گفتم سلام...
نمیدانم چرا اما شنیده ام
عاشقان در برابر معشوق
غروری ندارند
شنیده بودم اما..باور نداشتم
به باورم رساندی......
سحـــر خاتـــون
نمیدانم ...اما ناگهان چند شعر در گوشه ذهنم پیدا کردم دستشان را گرفتم و به سوی تو راهی شان کردم...
سحـــر خاتـــون
ایستادن ، اجبار کوه بود ، رفتن سرنوشت آب ، افتادن تقدیر برگ و صبر پاداش آدمی ...
سحـــر خاتـــون
آری باید هم چنین باشد . . . عادت به مسواک زدن دندان را سپید میکند و تکرار هر شب خاطرات تو ...... موها را
سحـــر خاتـــون
آهای... تویی که نیستی ! برنگرد.. نباش.. ! دورتر بــرو.. بعید شو... غیرممکن باش ! نیـــــا..
ولی تــورو به خدا ؛ <مراقب ِ خودت باش> .....