سحـــر خاتـــون
من چشم ميذارم توبرو گم شو!!!
سحـــر خاتـــون
دیـشبـــ ... قصـــه ات را ... بــــرای دلـــم تعریف می کردم ؛ بـــاز دوبـــاره ... عـــاشقـتـــ شــدمـ...
سحـــر خاتـــون
بـرف ببـارد یـا بـاران!!! بـرای بـاور زمستـان ؛ همیـن جـای نبـودنـت کـافـی سـت ...
سحـــر خاتـــون
گاهی لازم است به جای شیشه عینک ، چشمانت را "ها " کنی!!
سحـــر خاتـــون
چه کسی می گوید که من هیچ ندارم . . . ؟ ! من چیـــــــزهای با ارزشی دارم . . . ! حنجره ای برای بغـــــــض . . . ! ... چشمانی برای گریه . . . ! لب هایی برای سکـــــــــــوت . . . ! دست هایی برای خـــــــــــــالی ماندن . . . ! پاهایی برای نرفتـــــــن . . . ! شب هایی بـــــــــی ستاره . . . ! پنجره ای به سوی کوچه بن بست . . . ! وجودی بی پاسخ. . . . ! و . . . . . .
سحـــر خاتـــون
ســــه حرف دارد...اما برای پر کردن تنهایی من...حرف ندارد..."خـــــــــــدا "
سحـــر خاتـــون
شب ها به وقت خواب از طرف من وجدانت را ببوس ! اگر بیدار بود ...
سحـــر خاتـــون
یادم باشد که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد یادم باشد که قاصدکی در راه است که بهار نزدیک است ... ... که فردا منتظرم میماند که من راه رفتن میدانم... و دویدن! و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد اگر روزی دلم گرفت یادم باشد که خدای من اینجاست همین نزدیکی ها و من تنها نیستم.....
سحـــر خاتـــون
آن شبي كه ديوانه شده بودم و تنها در خيابان ها راه مي رفتم اشك مي ريختم و بلند بلند از خدا شكايت مي كردم فراموش كرده بودم كه هست .. مي بيند .. مي فهمد .. ببخـ ـ ـش خدايـ ـا ... كـ ــ ـم طاقـ ـت شـ ـده ام ....!
سحـــر خاتـــون
میرم از زندگی تو...گرچه هستی روزگارم...میرم چون عاشفت هستم...باید آزادت بذارم...بذار من بشکنم از عشق...بشم بارون و ببارم...آخه من طاقت اشکو توی چشم تو ندارم...
سحـــر خاتـــون
دل چشمم تنگ شده برای نگاه خمارت. ابر قسم خورده به جان بارانش که می آیی!
سحـــر خاتـــون
ازقدیم میگن:کافر همه را به کیش خود پندارد.....خودت خری مارو هم خر میبینی...