دوستت دارم
و این را جز من و تو
هیچ کس نمی داند
با من بیا
به اولین پلکِ چشم های خودمان
برگردیم
اصلا
بیا به سوز
به سرما
به قرن هایی که گذشت
بیا به عصر یخبندان بازگردیم
و در این گویِ برفی
چون انسان نخستین
با ندانسته هامان
سر کنیم
زن و مرد جوون اومده بودن مغازم در حین خرید همینطور که با هم شوخی میکردن و منم یه لبخند الکی رو لبم بود که ینی خبلی با مزه این یهو دخدره برداشت به پسره گفت حالا برات دارم امشب منکه یه چیزی بین و این حالت سعی میکردم خودمو کنترل کنم بلافاصله جملشو اصلاح کرد حالا یه ساعت دیگه برات دارم ...درون من ظاهر من
یه میلیاردری بود که توی خونش تمساح نگه میداشت و اونارو گذاشته بود توی استخر پشت خونش ، یه دختر خیلی زیبا هم داشت یه شب یه مهمونی خیلی مجلل میگیره وسطای مجلس پسرای توی مهمونی رو جمع میکنه میگه میخوام یه مسابقه بذارم واستون هر کدوم از شما بتونه این استخر پر از تمساح رو تا ته شنا کنه من یه میلیارد تومن بهش جایزه میدم یا اینکه دخترم رو به عقدش در میارم هنوز جمله آخرش تموم نشده بود که یکی پرید توی آب و تمساحا همه رفتن طرفش اینم با هر بدبختی بود فرار کرد و تا ته آب رو شنا کرد از اونور که اومد بیرون یه چند تا خراش کوچیک برداشته بود فقط میلیاردر که خیلی کف کرده بود گفت : آفرین خیلی خوشم اومد. حالا دخترم رو میخوای یا یک میلیارد تومن پول رو ؟؟؟ پسره میگه : هیچ کدوم ، اون بی ناموسی که منو هول داد توی آب رو میخوام