کوه یخ
باور کن دیدن هر بامداد اتفاق سادهای نیست خوشایند است و تکرار ناپذیر گنجشکها بیخود شلوغش نمیکنند!!
کوه یخ
حضورت درکنارمن معجزه نبود.. نبودنت هم فاجعه نيست.... فردا روز ديگري براي من خواهد بود....
کوه یخ
چهار هزار پست چهار هزار حرف چهار هزار امید
کوه یخ
مثل بند بازی که روی بند ، وسط زمین و آسمون ، عطسه اش میگیره !
کوه یخ
بعضی وقتا مث الان میام برا یه پستی دیدگاه بزارم فکر میکنم و باز هم فکر میکنم و جا داره که خیلی خیلی بیشتر بهش فکر کنم بعد اگه تکلیفمو با خودم روشن کردم نظر بدم
کوه یخ
ﺍﮔﺮ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻣﺎﺟﺮﺍﺟﻮﯾﯽ ﭘﯿﺸﻪ ﻛﻨﺪ، ﺑﯽ ﺗﺮﺩﯾﺪ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﻛﺴﺐ ﻣﯽ ﻛﻨﺪ ﻛﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﺤﺮﻭﻣﻨﺪ . ﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭ ﭘﯿﺶ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮ، ﺷﯿﺮ ﯾﺎ ﺧﻂ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯿﻢ . ﺷﯿﺮ ﺁﻣﺪ؛ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻓﺖ . ﻭ ﻣﺎ ﺭﻓﺘﯿﻢ. ﺍﮔﺮ ﺧﻂ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺩﻩ ﺑﺎﺭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻢ ﺧﻂ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ،ﻣﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺷﯿﺮ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﯾﻢ . ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻣﯿﺰﺍﻥ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﺳﺖ . ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻣﻌﻨﺎ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ . ﻣﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺷﺪ. ﻣﻬﻢ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﯾﺎ ﺷﺘﺎﺑﺰﺩﻩ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ ﯾﺎ ﻧﻪ . ﻣﻬﻢ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﮔﺎﻡ ﺩﺭ ﺭﺍﻫﯽ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ . ﻣﺎ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﯾﻢ ﻭ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﻭ ﺭﻓﺘﯿﻢ . ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﮔﺸﺘﯿﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﺁﺩﻡ ﭘﯿﺸﯿﻦ ﻧﺒﻮﺩﯾﻢ .ﻋﻮﺽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ . ﺳﻔﺮ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭﺝ ﻫﺎ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ !... " ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺳﻔﺮ ﺑﺎ ﻣﻮﺗﻮﺭﺳﯿﮑﻠﺖ" / ﺍﺭﻧﺴﺘﻮ ﭼﻪﮔﻮﺍﺭ
کوه یخ
بارانی که روزها بالای شهر ایستاده بود، عاقبت بارید تو بعدِ سال ها به خانهام می آمدی تکلیفِ رنگ موهات در چشمهام روشن نبود تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم تکلیفِ شمعهای روی میز روشن نبود… من و تو بارها زمان را در کافهها و خیابانها فراموش کرده بودیم و حالا زمان داشت از ما انتقام میگرفت در زدی باز کردم، سلام کردی اما صدا نداشتی، به آغوشم کشیدی اما سایهات را دیدم که دستهایش توی جیبش بود. به اتاق آمدیم شمعها را روشن کردم ولی هیچ چیز روشن نشد نور،تاریکی را پنهان کرده بود بعد، بر مبل نشستی در مبل فرو رفتی در مبل لرزیدی در مبل عرق کردی پنهانی، گوشهی تقویم نوشتم: نهنگی که در ساحل تقلا میکند برای دیدن هیچکس نیامده است ! "گروس عبدالملکیان"
کوه یخ
هر آدمی باید یه نفرو داشته باشه که هر جایی نا امید شد و کم آورد بخاطر همون یه نفر بتونه بلند شه و دوباره شروع کنه !!
کوه یخ
رفتنت همانقدر عجیب است
که آمدن برف در تابستان
نمی شود مرا از تو جدا کرد
همانطور که
پدر بزرگ را از عصای چوبی اش …
یا دختران جوان را از کیف های آرایش
نمی شود مرا از تو دور کرد …
پرنده ها را هر جا ببری
باز روی درخت لانه می کنند …
آنقدر ها هم پیر شده ام
تا خاطراتت را با پیرمردهای پارک مرور کنم
آنقدرها خرافاتی
که آرزو کنم موجود دیگری باشم
می خواهم قبض جریمه سنگینی باشم
روی شیشه ی ماشینت
آنقدر سنگین
که نتوانی پرداخت کنی
تا پیشت بمانم …
کوه یخ
این روزها دلگــــــــــــــــــــــــــــــیر باشی سگش شرف دارد تا دل ،گیـــــــــــــــــــــــــر!!