کوه یخ
باور کن دیدن هر بامداد اتفاق سادهای نیست خوشایند است و تکرار ناپذیر گنجشکها بیخود شلوغش نمیکنند!!
کوه یخ
برا ده ثانیه چشم از موتورم برداشتم دو دَرِش کردن. رفتم کلانتری میگه پنجشنبه مامور تجسس زودتر میره خونه برو شنبه بیا، شنبه رفتم میگه زنگ بزن 110 صورت جلسه کنه تو محل! یعنی یارو دزده تو افغانستان داره با موتورم تک چرخ میزنه من هنوز نتونستم شکایت کنم!
کوه یخ
من : سلام تینا جووون ! میدونی چند وقته ازت بی خبرم بی معرفت ؟ حالت خوبه ؟ تینا : مرسی عزیززززم ! آره به خدا سرم خیلی شلوغ بود گرفتار بودم ! بد نیستم ! تو خوبی ؟ شوهر نکردی ؟! من : ای منم بد نیستم میگذرونم نه بابا شوهر کجا بود ! اونم تحصیل و کرده و نجیب و پولدار !!! راستی تو نامـــزدت چطوره ! خوبه ؟ تینا : والااااا ... دیگه نامزد نیستیم ! من : جدی میگی ؟ چرا ؟ هر چند چرا نداره ! حدس میزدم ! اون پسره بی کلاس عوضیه داهاتی ! اصن در حد تو نبود دره پیت !! با اون قیافه اش هیزش !! اون شب تو عروسی شیوا داشت منو با چشمای تا به تاش میخورد !! مردیکه ! لیاقت نداشت که نامزد دوست خوشگل و عجیج من باشه ! اصن ناراحت نباش ! ^_^ تینا : .... من میخواستم بگم ... دیگه نامزدم نیست ! الان شوهرمه !! ازدواج کردیم !!
کوه یخ
ینی کس دیگه ای غیر ما بوده که در ایام کودکی هسته هلو رو به خیال یافتن یه چیز قابل خوردن شکسته باشه ؟
کوه یخ
زن همسایمون در زد و گفت کیبرد دخترم خرابه میخواد مقاله تایپ کنه برای دانشگاهش؛بهش کیبرد و دادم و رفت؛عصر بود با دوستام بیرون بودم برگشتنی گفتم برم کیبردو بگیرم؛هندسفری تو گوشم بود و داشتم آهنگ دوست دارم دوست دارم فریدون رو گوش میکردم و اون قسمتشم بدون ریتم خاصی تکرار میکردم؛زنگ همسایه رو زدم؛در همین حین آهنگو زمزمه میکردم "دوست دارم دوست دارم" نشنیدم که آیفون برداشتن هنسفریتو گوشم بود؛ یهو دیدم در خونه باز شد؛هنسفری و زود برداشتم تا حرفمو بگم؛ دختر همسایه جلو در بود؛یکم نگامکرد سرشو انداخت پایین و گفت:منم خیلی وقته دوست دارم؛…و این طوری شد که باهم دوست شدیم. اون هیشوقت اصل قضیه رو نفهمید اما من همینجا از فریدون جان بابت آهنگ بدرد بخورش کمال تشکرو دارم
کوه یخ
كرايه تاكسيا داره به سمتی ميره كه ديگه نميصرفه بريم سر كار!
کوه یخ
غضنفر میره ثبت احوال میگه یه شناسنامه واسه بچه ام میخوام ! میگن اسمش چیه ؟ میگه “شورلت” میگن اینکه اسم ماشینه یه اسم بزار که به نام پدر و مادر بیاد . میگه خب به اسم ما میاد دیگه من “بیوک” آقا هستم . همسرم هم “خاور” خانوم !!
کوه یخ
یکشنبه بانک رو زدم، باید پول هایی که نصیبم شده ببینین. تا دوشنبه نتونستم اونا رو به خونه بیارم، خب، معلومه، برای اینکه وزنشون خیلی زیاد بود بالاخره نشستم تا اونا رو بشمرم، برام خیلی عجیب بود، اون همه سکه ی گرد کوچولوی قهوه ای، جلوی چشمام قل می خوردن...(پاهای کثیف اثر شل سیلور استاین)