پارسال مثِ هرسال قرار بود ما #روز-عاشورا شیر کاکائو بدیم که منم مسئول درست کردنش بودم، شیرو که ریختم یکم که جوش اومد دیدم داره تیکه تیکه میشه منم از رو نرفتمو کاکائو رو ریختم... هر چی میگذشت اوضاع خرابتر میشد بیشتر شبیه جلبک رو آب شده بود تا شیر کاکائو... یکی اومد گفت حتما شیر فاسد بوده یکی گفت کاکائو خراب بوده خلاصه مجبور شدیم اونهمه رو بریزیم دور... سر ِ شام که شد بابام اومد گفت این #دوغها رو که تو یخچال گذاشته بودمو چیکار کردین؟ اینجا بود که همه همدیگه رو نگاه میکردنُ باقی ماجرا که نگفتنش بهتره
نـــسیم دانه را از دوش مورچــ ـه انداخت. مورچه دانهــ را دوبــ ـاره بر دوشش گذاشتــــ و به خــدا گفت: «گاهــ ـی یادم میــ ــرود که هستی، کاش بیشتر نسیــ ـم می وزید...»