Shahdad
پاییز را دوست دارم با تمام دل تنگیهایش... با سکوتش... چند رنگی هایش... سردی اش... تنهاییش... پاییز، گیتار... تلخی قهوه ، باروون... عطر کاجهای خیس خرده... سکوت ممتد ثانیه ها کوچ پرنده های عاشق نغمه ی باد و رقص جنون پرده های خانه و باز هم سکوت ... تنهایی... گیتار...!
Shahdad
درد دارد وقتی ... من عاشقانه هایم را مینویسم ... دیگران یاد عشقشان می افتند... امـــا تـــــو بـــی خیــــالـــــی !!!
Shahdad
چه دوستم باشی وچه از من متنفر باشی در هر صورت بهم لطف میکنی چون اگه دوسم داشته باشی تو قلبت هستم و اگه ازم متنفر باشی تو ذهنتم..
Shahdad
تنها نشسته ام در اتاقم و به خودم فکر میکنم، و بغض می کنم... هیچکس مرا را به یاد نمی آورد !!! این همه آدم، روی کهکشان به این بزرگی... و من در ارزوی کسی که نیست.......
Shahdad
آدم ها براي همديگر سنگ تمام مي گذارند ؛ اما نه آن زمان كه در ميان آنها هستي . . . !! بلكه آن زمان ، كه تنها در ميان انبوهي از خاك هستي ؛ مي آيند و برايت يك " سنگ تمام " را ميگذارند و ميروند . . . !! اين است رسمشان . . .
Shahdad
چشم چشم دو ابرو ، نگاه من به هرسو پس چرا نیستی پیشم نگاه خیس تو کو؟ گوش گوش دوتا گوش یه دست باز یه آغوش بیا بگیر قلبمو یادم تو را فراموش چوب چوب یه گردن جایی نری تو بی من ... دق میکنم میمیرم اگه دور بشی ازمن دست دست دو تا پا ، یاد تو مونده اینجا یادت میاد که گفتی بی تو نمیرم هیچ جا؟
Shahdad
به حلقــــه اش نگـاه کرد ؛ به عکـــس دخترش که روي صفـحه گوشي بود... به يک عمـــر زندگـي شرافتمـندانه... امـــــا . . . اندام دختر غــــريبه را بيشـــتر از همــه چيــــز پسـنديد...
Shahdad
چه زود دلخوشی هایمان خاطره شد ! امید را بگو ......کجا کاشتیم که سبز نشد ؟! l
Shahdad
می پرد مرغ نگاهم تا دور وای ، باران ، باران ، پر مرغان نگاهم را شست . خواب رويای فراموشی هاست! خواب را در يابم که در آن دولت خاموشی هاست. من شکوفايی گلهای اميدم را در رويا ها می بينم ، و ندايی که به من می گويد : " گر چه شب تاريک است دل قوی دار ، سحر نزديک است" دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بيند .
Shahdad
قــــــــــــــهوه ی تــــلــــــخ عشـــــق را شــــکــــــر مــــــی ریــــزیـــــــم، مــــــن هــــــم مـــــــی زنـــــــــــــم تـــــــــــــو هـــــــم مـــــــی زنـــــی نـــاگــهــان تــقــدیــر؛ هـــــــــــــمــــــــه چــــــــــــیــــــــز را ؛ بــــــــــــر هـــــــم مــــــــی زنــــــــد.
Shahdad
کــلاه هــا گاه چـــ ه بی تاثیــرند .. چـــ ه تفاوتـــ ی می کنــد " آ " بـا کـلاه یــا " ا " بــدون کــُلاه آوارگیـــم را هر طور کــ ه بنویســـ ی علتــش چشمــان توســت ..
Shahdad
از در آمدي و من از خود به در شدم گويي كز اين جهان به جهان دگر شدم گوشم به راه تا كه خبر مي دهد ز دوست صاحب خبر بيامد و من بي خبر شدم گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق ساكن شود ، بديدم و مشتاق تر شدم....
Shahdad
باز باران ، بی طراوت ، کو ترانه؟! سوگواری ست ،رنگ غصه ، خیسی غم ، می خورد بر بام خانه ، طعم ماتم . یاد می آرم که غصه ، قصه را می کرد کابوس ، بوسه می زد بر دو چشمم گریه با لبهای خیسش. می دویدم، می دویدم ، توی جنگل های پوچی ، زیر باران مدیحه ، رو به خورشید ترانه ، رو به سوی شادکامی . می دویدم ، می دویدم ، هر چه دیدم غم فزا بود ، غصه ها و گریه ها بود ، بانگ شادی پس کجا بود؟ این که می بارد به دنیا ، نیست باران ، نیست باران ، گریه ی پروردگار است، اشک می ریزد برایم. می پریدم از سر غم ، می دویدم مثل مجنون ، با دو پایی مانده بر ره از کنار برکه ی خون. باز باران ، بی کبوتر ، بوف شومی سایه گستر ، باز جادو ، باز وحشت ، بی ترانه ، بی حقیقت ، کو ترانه؟! کو حقیقت؟! هر چه دیدم زیر باران ، از عبث پر بود و از غم ، لیک فهمیدم که شادی مرده او دیگر به دلها ، مرده در این سوگواری..
Shahdad
باز هم آفتاب غروب کرد و شب اومد به جون خستهام باز هم تب اومد باز هم از لاله خونین قلبم خدایا بانگ یارب، یارب اومد شب اومد، باز شب اومد، باز شب اومد به جون خستهام باز هم تب اومد هوا تاره چراغ هم سوت و کوره تنم داره میسوزه مثل کوره خدایا یار من کی برمیگرده آخه این از خداوندی به دوره هوا تاره چراغ هم سوت و کوره تنم داره میسوزه مثل کوره خدایا یار من کی برمیگرده آخه این از خداوندی به دوره چه کجدار و مریضی دارم امشب چه درد نالهخیزی دارم امشب خدایا این حبیبه یا طبیبه چه مهمون عزیزی دارم امشب خدایا این حبیبه یا طبیبه چه مهمون عزیزی دارم امشب باز هم آفتاب غروب کرد و شب اومد به جون خستهام باز هم تب اومد بازم از لاله خونین قلبم خدایا بانگ یارب یارب اومد شب اومد، باز شب اومد، باز شب اومد به جون خستهام باز هم تب اومد...
Shahdad
برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را برای بار دوم برایت باز گوید. چرا مرا شکستی ؟چرا؟ اشعاری برایت سرودم که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟ چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟ زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم. خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم. چرا این چنین شد/؟چرا؟ من که بودم؟ که هستم به کجا دارم می روم؟