Shahdad
افسانه ها را رهــــــــا کن دوری و دوستی کدام است؟؟ فاصله هایند که دوستی را میبلعند !!! تـــــــــــو اگر نباشی دیگری جایت را پر میکند... به همین ســــــــــــادگی
Shahdad
دوباره باران گرفت ... باران بهانه ای بود که زیر چتر من تا انتهای کوچه بیایی... کــــــــــــاش نــــــه کـوچـه انـتـهایی داشت و نـــــه باران بـنـد می آمـــد.....
Shahdad
زمـآن هیـج دردی را دوآ نکــرد.. این مَن بودَم که به مــرور زمـآن عـآدت کردم.. و بـآ این هـَمه، چهـ اجبـآر سخـتی اســت،خــَنده... و بـآور کنیــد که مـَن خوشحـالــَم!
Shahdad
دلتـنگـــــم … هــــــمـــین ! و ایــــــن نیــــــاز به هــــیچ زبـــان شاعــــرانه ای نــــدارد …
Shahdad
می شود دوستم باشی طلوع که سر گرفت بگویم : روزت زیبا غصه ام گرفت بگویی: هستم دلگیر بودی بگویم : می شنوم از رنگهای مشترکمان بگوییم و تابلو هایی که می شود نقش زد از نتهایی که می شناسیم و ترانه هایی که می شود نوشت می شود دوستم باشی اما عاشقم نباش نه اینکه از دردش بهراسم که جاده عاشقی اینجا به دو راهی می رسد همیشه اما خودخواهانه دلم می خواهد باشی جای همه نداشته هایم ...
Shahdad
نفس ، شاید دلیلی باشد برای زندگی ، اما بی شک ” تـــــو “ بهانه ی آنی....
Shahdad
تمــــام ِ شــــهر ، از بـس عــاشـقی کـــردنــد ، قــــهارنـــد ... مـن امّـــــا ، نـــاشــیــانـــه دوستـت دارم ...!
Shahdad
בل مَـــטּ چــہ خُــرב ســآل است ســـــآבه مے نِـِــگرב ســــآבه مے خَنــ ــבב ســـآבه مے پــوشَــ ــב בل مَـــטּ از تبـــآرِ בيــوآرهآے ِ کــآه گليـ ــست ســـآבه مے افتـــ ـ ـב ســـآבه مے شکنـــ ـ ב ســـآבه مے ميـــرב בل مَـــטּ تـَنہـــــآ سَــخت مـيگريــ ــב
Shahdad
به سلامتی اون دختری که وقتی یه کمری براش بوق زد تو دلش گفت: هه! فکر کردی بنز عقبیو ندیدم؟؟؟
Shahdad
دلتنــــــگ نشــــدی ببیــــــنی چـــــگونه خوبتـــــرین خــــاطره هــــــا بی رحــــــم ترینــــــشان می شــــــود …
Shahdad
روزهاي بدي در زندگي آدم مي رسد که هيچ کسي حتي نمي پرسد: " خوبي ؟ " براي چنين روزهاي بدي نياز به يگانه مهربانِ دلسوزي داري به شرطي که در روزهاي خوب فراموشش نکرده باشي و نامش چه زيباست ... خـــــــــــــدا..
Shahdad
سهراب گفتی: چشمها را باید شست... شستم ولی.............! گفتی: جور دیگر باید دید............ دیدم ولی............! گفتی زیر باران باید رفت.... رفتم ولی.....! او نه چشمهای خیس و شسته ام را... نه نگاه دیگرم را... هیچ کدام را ندید !!!!! فقط زیر باران با طعنه ای خندید و گفت: دیوانه ی باران ندیده !!!
Shahdad
کـاش دفتـر خاطراتــم چراغ جادو بود تا هر وقت از سـرِ دلتنگــی به رویش دست میکشیدم تــو از درونش با آرزوی من بیرون می آمدی!
Shahdad
دلتنــگم بــــرای کســـی کـــه مـــدتهـــاست بــــی آن کـــه بــــــــاشد هـــر لــحظه زنــــــدگی اش کـــــرده ام …..!
Shahdad
دلشوره مرا نداشته باش ! اینجا هم اتاقی من حسرت توست ، رنج میخورم ، اشک مینوشم ، من خوبم ! میدانم با حسرتت چگونه تا کنم ، فقط برای من بنویس : " هنوز هم لبخند میزنی؟ "