Shahdad
ميگم برات مهم نيست چي سرم مياد..... ميگي بذا سياه بشه روزگارش.... ميگي بذا نباشه و فقط بره .. اصن بذا بميره بيخيالش...
Shahdad
برو... لیاقت می خواهد واژه " ما " شدن لیاقت می خواهد "شریک " شدن تو خوش باش به همین "با هم " بودن های امروزت من خوشم به خلوت تنهایی ام ... تو بخند به امروز... من میخندم به فرداهایت.. تو برو...
Shahdad
هَمــه چیـــز در ز ِنــدگـــی عــ ــادَت مـــی شـــود مـــانــده امـ چـِـ ـــرا رَفتــنتـــ ایـــن قــــانـــونــ را نــِمی پـــذیــــرد !!
Shahdad
کاشکی میشد این دلمواز تو سینه در بیارم پاره کنم دور بریزم یه دل بهتر بیارم یه دل که توش غم نباشه غصه وماتم نباشه یه دل که عین سنگ باشه زشتی ها توش قشنگ باشه دلی که توش راز نباشه یه دلبر ناز نباشه به غصه وغم هیچ دریش تویه دلم باز نباشه
Shahdad
گــاهی دوســتــ دارَمـ بــدوטּ پـُکــ زَدטּ فــَقط بِنــِشینَمــ و نگـــاهـ کـُـنَمـ کهــــ سیـگآرَمـ چــگونــهـ مےسوزَد ! شایَــد آخــَر فــَهمیـدَمــ چهــ لـِذَت میـبَرے از تَماشـاے ســوختَـטּ مـَטּ ...!
Shahdad
گلوی آدم را باید گاهی بتراشند تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود..دلتنگی هایی که جایشان نه در دل که در گلوی آدمیست دلتنگی های که میتواند آدم را خفه کند...
Shahdad
دلم می خواهد نامت را صدا کنم ! یک طور دیگر! جوری که هیچ کس صدایت نکرده باشد ! یک طور که هیچ کس را صدا نکرده باشم ! دلم می خواهد نامت را صدا کنم ! یک طور که دلت قرص شود که من هستم , یک طور که دلم قرص شود که با بودن من ، تو هم هستی …!
Shahdad
دل داده ام برباد,برهرچه باداباد _مجنون ترازليلي,شيرين ترازفرهاد _اي عشق ازآتش اصل ونصب داري _ازتيره دودي, ازدودمان باد _ازخاك مادرباد,بوي تومي آيد _تنهاتومي ماني مامي رويم ازياد
Shahdad
نامــــــــــــــحرم بود , به تنــــــــم نــــــه ... به دلــــــــم ....!
Shahdad
دیگر با عروسک هایم بازی نمی کنم ... بزرگ شده ام ... خود عروسکی شدم ... آنقدر بازی ام داده اند ... که قلبم با تکه پارچه های رنگارنگ ... وصله خورده است ... لااقل تو دیگر قلب پارچه ای ام رحم کن ..
Shahdad
بعضی حرفا رو نمیشه گفت ! باید خورد ... ولی بعضی حرفا رو نه می شه گفت ؛ نه میشه خورد .... می مونه سر دل میشه دل تنگی.... ! میشه بغض ... میشه سکوت ... میشه همون وقتی که خودتم نمیدونی چته... !
Shahdad
من دلم ميخواهد خانهاي داشته باشم پر دوست کنج هر ديوارش دوستهايم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو...؛ هر کسي ميخواهد وارد خانه پر عشق و صفايم گردد يک سبد بوي گل سرخ به من هديه کند شرط وارد گشتن شست و شوي دلهاست شرط آن داشتن يک دل بي رنگ و رياست... بر درش برگ گلي ميکوبم روي آن با قلم سبز بهار مينويسم اي يار خانهي ما اينجاست تا که سهراب نپرسد ديگر " خانه دوست کجاست ؟ "
Shahdad
جنگ میان من و تو خیلی وقت پیش باید به اتمام میرسید اگر چشمانت آتش بیار معرکه نمیشدند…