Shahdad
باز هم خیــــــــــــــــال تــــــــو مرا برداشته است.... نمیدانم کجا میبرد امــــــا....
Shahdad
از دنیـــای ِ واقــعـی و نــامــردیــاش ! پنــــاه آوردیــــم بــه دنیــای ِ مـجــازی ! غــافـل از این کــه ، آســمون ، هـــمون آسـمونــه ...
Shahdad
جون مادرت لایک کن ! جون پدرت لایک کن ! :خخخخ...
Shahdad
ایــن روزهـــا بیشــتر از هــر زمــانی دوسـت دارم خــودم باشــم !! دیگــر نـه حــرص بدســت آوردن را دارم و نه هـــراس از دســت دادن را . . . هرکـــس مـــرا میـــخواهد بـخـــاطــر خــودم بخواهــد دلــم هـــوای "خـــودم" را کـــرده اســت ..!!
Shahdad
آدمــها کنــارت هستند؛ تا کـــي؟! تا وقتـــي که به تو احتــياج دارند. از پيشــت ميروند يک روز... کدام روز؟! وقتي کســي جايت آمد. دوستــت دارند؛ تا چه موقع؟ تا موقعي که کسي ديگر را براي دوســت داشـتن پيــدا کنـند.
Shahdad
چه شده؟ ای دل دیوانه هوایش کردی؟ با دو چشمان پر از اشک صدایش کردی؟ گفته بودم که دلش معدن بی معرفتی ست تو نشستی و دلت خوش به وفایش کردی؟
Shahdad
گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن... میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری... اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!! اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با لبخندی سرد میگی: نه،هیچی ...
Shahdad
آن روز ها گنجشک را رنگ می کردند و جای قناری می فروختن این روز ها هوس را رنگ می کنند و جای عشق می فروشند آن روزها مال باخته می شدی و این روز ها دلباخته . . .
Shahdad
من دیوانه ی آن لحظه ای هستم که تو دلتنگم شوی و محکم در آغوشم بگیــری و شیطنت وار ببوسیم و من نگذارم ! عشق من ، بوسه با لجبازی ، بیشتر می چسبد !
Shahdad
پشت آن پنجره ی رو به افق، پشت دروازه ی تردید و خیال، لابه لای تن عریانی بید، لابه لای شاخ و برگ های خزان، من در اندیشه ی آنم که تورا وقت دلتنگی خود دارمو بس!
Shahdad
گــاهــی دِلَــــــم مـی خــواهـــد .. وقـــتـــی مـــثــلِ کــــودکــــی هــایـم بّـــــغـــض مـی کــنم .. خـــــــــدا از آســــــمــان بـه زَمـــیــن بیــایــــــد.. اَشــــــک هــایـــم را پـــاک کــــند .. دَســـتــــم را بــگـــیـرد و بـــگــــویَــــــد : ایـــنــجــا آدَمـــهـــا اَذیــتــت مـــی کّــــنـنـــــــد ؟؟ بـــیــــــا بــــــرویـــــــم ..
Shahdad
وقتِ رفتنت آسمون بارید... و تو چقدر خوشحال بودی و من هم ... کاشکی میدونستی به اندازه قطره های بارون دلتنگت میشم...
Shahdad
خدايــــــــــــا....! طاقـت ِ مـن را با طــاق ِ آسمانت اشتباه گرفته اي .... اين پيمانـــه ، ســال هـاست کـه پــــُـر شــده ...
Shahdad
گفتم: خدایا از همه دلگیرم گفت: حتی از من؟ گفتم: خدایا دلم را ربودند گفت: پیش از من؟ گفتم: خدایا چقدر دوری گفت: تو یا من؟ گفتم: خدایا تنها ترینم گفت: پس من؟ گفتم: خدایا کمک خواستم گفت: از غیر من؟ گفتم: خدایا دوستت دارم گفت: بیش از من؟ گفتم: خدایا اینقدر نگو من گفت: من توام تو من...
Shahdad
روزهای تلخ گذشته را به رویت میزنم حرفهای بیهوده را پیش می کشم سوگند یاد کرده بودم با تو نگاهی رد و بدل نکنم لیک... این آخرین بار است، زهرترین نگاه من با توست ای بیگانه دیروزهای آشنا! تو را از دلم قی میکنم. حال مرا اگر میپرسی؟! بهتر از تنهایی های با تو بودنم. با قلب سرخت حوا شدم، ندانستم شیطان بودی آدم شدن کار تو نیست، آدم نمایی کار توست آدم که آتش ندارد، گول نمی زند! گول میخورد، میزنندش. درخت سیب را کندم!برگه و قلم آورده ام، سیبهایش هم کمپوت میشوند.... برای این سالهای اسارتم مینویسم و انتظار کسی را میکشم تا به عیادتم بیاید با کمپوت سیب. دلم حوا شدن میخواهد ، آدمی پیدا نیست!