واسه من همچین اتفاقی تو بیمارستان .. کنار تخت خواهرم افتاد .. به خانم 35 ساله ../ سرطان داشت , یه دختر کوچولو هم داشت ,4 سالش بود , منو آبجی فاطمه صدا میزد .. بعدا فهمیدم فاطمه خواهر بزرگش بوده که تو یه حادثه فوت کرده . . . مادرش کنار تخت خواهرم فوت کرد . . . هیچوقت یادم نمیره . . .
توی یه جمعی یه پیرمردی خواست سلامتی بده گفت : می خورم به سلامتی 2 بوسه !! بعد همه خندیدن و هم همه شد و پرسیدن حالا بگو کدوم 2 بوسه ؟!! گفت : #اولیش اون بوسه ای که مادر بر گونه بچه تازه متولد شده میزنه و بچه نمی فهمه !#دومیش اون بوسه ای که بچه بر گونه مادر فوت شدش میزنه و مادرش متوجه نمیشه ....
اشکهای مادر , ...مروارید شده است در صدف چشمانش دکترها اسمش را گذاشتهاند آب مروارید! حرفها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد دستانش را نوازش می کنم داستانی دارد دستانش
@وحـــــید دست های کوچکش به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد التماس می کند : آقا... آقا " دعا " می خری؟ و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند و برای فرج آقا " دعا " می کند....
امروز صبح که از خواب بیدار شدی،
نگاهت می کردم،
امیدوار بودم که با من حرف بزنی،
حتی برای چند کلمه،
نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،
از من تشکر کنی؛
اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،
مشغول انتخاب لباسی که میخواستی بپوشی،
وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی،
فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:"سلام"،
اما تو خیلی مشغول بودی.
یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت، کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.
بعد دیدمت که از جا پریدی،
خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی،
اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظرت بودم،
با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.
متوجه شدم قبل از نهار هی دورو برت را نگاه می کنی؛
شاید چون خجالت می کشیدی،
سرت را به سوی من خم نکردی!!!
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.
بعد از انجام دادن چند کار،
کامپیوتر را روشن کردی،
نمیدانم کامپیوتر را دوست داری یا نه؟
در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی.
در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط ازبرنامه هایشُ اینترنت لذت می بری.
باز هم صبورانه انتظار ترا کشیدم و تو در حالی که کامپیوتر را نگاه می کردی،
شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!
آهــآ!
کجـآ میمونین؟چیکـآر میکنین مگـه؟

13 سال و 15 روز و 4 ساعت و 54 دقيقه قبلاون جـآ فامیلی چیزی دارین؟؟
ما پُرِ پـُرِش 4 روز اونجاییم
ما ی الونکی داریم
13 سال و 15 روز و 1 ساعت و 48 دقيقه قبل توسط موبایلمن ب شخصه کل مشهدو خاک کردم ولی تنهاییی حال نمیده بابام اینا هم همش حرم خونخ.خونه حرم
آهــآ

13 سال و 15 روز و 1 ساعت و 46 دقيقه قبلالتماس دعا
13 سال و 4 روز و 19 ساعت و 56 دقيقه قبلالان که تهــرانم!

13 سال و 4 روز و 19 دقيقه قبل