Sirli Roozbeh
خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟؟؟ بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری؟؟؟ خدا جون میگن تو خوبی مثل مادرا میمونی ... اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست؟میدونی؟؟؟ خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟؟؟ من میخوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن ... من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟؟؟ خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته ... زنده موندن یا مردن من واسه اون فرقی نداره ... اون میخواد که من نباشم باشه اشکالی نداره ... خدا جون میخوام بمیرم تا بشم راحته راحت ... اما عمر اون زیاد شه... حتی واسه ی یه ساعت
Sirli Roozbeh
کاش میشد همچو آواز خوش یک دوره گرد زندگی را بار دیگر دوره کرد
Sirli Roozbeh
صدایت درگوشم زمزمه می شود نگاهت درذهن مجسم ... ولی من تو را می خواهم نه خیالت را ..
Sirli Roozbeh
من دلم گرفته ، هر چه می روم نمی رسم رد پای دوست کوچه باغ عشق سایبان زندگی کجاست ؟
Sirli Roozbeh
من دلم گرفته ، هر چه می روم نمی رسم
رد پای دوست
کوچه باغ عشق
سایبان زندگی کجاست ؟
Sirli Roozbeh
گـنـجـایـش دل دیـگر نـیـسـت ایـن هـمـه دلـتـنـگی و تـنـهـایـی چـو کبـوتـری در آرزوی پـرواز مـی زنـد خـود را به در و دیـوار تـن شـایـد کـه بـیـابـد راهـی بـه سـوی رهـایـی . . / .
Sirli Roozbeh
\ . . . تـنَﭞ ؛ بـﮧ دشـﭞ گــُـل هـاے وحـشے مے مـانـد : مـعـطّـر و نـاشـنـاخـتـﮧ بـوسـﮧ ا Ґ ، هـر جــآ ڪـﮧ مے نـشـیـنـد پـروانـﮧ اے از خـواب مے پـرد ! . . . /
Sirli Roozbeh
از بام ِ آســـمان ، امشــــب
مــــاه
اُفتــــاده َ ســت ، پیــش پایـــت ،
چــون تــــو
عاشــــقانه
نـــگاهش میـــکردی .
Sirli Roozbeh
دلــم گـــرفته بود
شبی تاریک و ســـرد
از پشــت دیــوار ســـکوت
تـــرانه ای جوانــه زد
و نـــام تو
برتـــارک واژه ها
رُخ نـــمود
شعر تمام شد و دل
از اینهمه عشق
جوشید
چشم طاقت نبرد
تا سحر یک ریز بارید
Sirli Roozbeh
کاش دنیا می مُرد دلم نیامد بگویم آدم ها! آنوقت هیچکس سراغی از ما نمی گرفت من لَم می دادم به خیالی که خیال نبود و تو تکیه می دادی به من و مُدام شعر می خواندی شعر شعر شعر .. عمری بیهوده نمی گذشت!
Sirli Roozbeh
سپــاســگــزارم خــدای مــن! خنــده را بــرای دهــان او، او را بــه خــاطــر مــن، و مــرا بــه نیــت گــم شــدن آفــریــدی . . .
Sirli Roozbeh
صَف مے کشــند دلتنگے هاے مَن ...
چو دانه هاے تسبیــح ِ به نَخ کشیــده شُده
چقــَدر بگـردانَمْ دانــه ها را
تا تـــو بیایے
Sirli Roozbeh
ســیـاه مـشــقِ پـشــت چـشــمهـایـت؛ دســت خــطِ کیـســت ؟ كـﮧ بـوســیدنـش؛ ســجـده ـے واجــب دارد ...
Sirli Roozbeh
تــو را دوســت دارم، چــون نان و نمــک! چــون لبــان گــر گــرفتــه از تــب کــه نیمــه شبــان در التهــاب قطــره ای آب، بــر شیــر آبــی بچسبــد . . .
Sirli Roozbeh
کمی صبر کن
حوصله کن
پایان کتاب را با هم خواهیم خواند.
حالا بخواب
تا فردا صبح
فرصت برای گریستن بر این روزگار بسیار است!