Sirli Roozbeh
پــس از مــن کســی اگــر تــرا ببــوســد، روی لبهــایــت تــاکستــانــی را خــواهــد یــافــت کــه مــن کــاشتــه ام . . .
Sirli Roozbeh
Sevmek en güzel duygu Sevmek aşka gönlünü vermek Sevmek derdin dermanı demek Sevmek hayatın tadı Sevmek tanrının adı demek Kalbimizde sevgiye aşka yer vermeliyiz Kucak açıp dostluga sevip sevilmeliyiz Sevmek karanlığın sonudur Sevmek tanrımızın yoludur ترجمه: عشق بهترین احساس است عشق به دل عشق منظور من درمان اشتباه عشق عشق طعم زندگی عشق به نام خدا برای گفتن ما باید قلب خود را در عشق قرار عشق و آغوش باز Sevilmeliyiz و روابط دوستانه عشق پایان تاریکی است عشق در راه خدا است
Sirli Roozbeh
دلـم مـی خـواسـت هـمـیـشـه دلـم مـی خـواسـت بـدانَم چـه حـالـی داری وقـتـی کـه ایـن هـمـه "دوسـتـت دارَم " ؟ . . .
Sirli Roozbeh
تو میدانى از مرگ نمیترسم، فقط حیف است هزار سال بخوابم و خواب تورا نبینم...
Sirli Roozbeh
شعرهایی می نویسم که چاپ نمی شوند اما روزی چاپ خواهند شد. منتظر نامه هایی هستم که به دستم نرسیده اند اما یقینا خواهند رسید شاید روز مرگ من...
Sirli Roozbeh
چه می شد اگر خدا، آن که خورشید را چون سیب درخشانی در میانهی آسمان جا داد، آن که رودخانه ها را به رقص در آورد، و کوه ها را بر افراشت، چه می شد اگر او، حتی به شوخی مرا و تو را عوض می کرد مرا کمتر شیفته تو را زیبا کمتر
Sirli Roozbeh
وای....!
عجب غوغا میكنند
در من...،
واژه هایی كه
به وزن "تو"
شعر میشوند..!!!
Sirli Roozbeh
نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیزی و هر کسی را
که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ میکند...
پس
من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار، دیگر
کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته میگذارم...
تا روزگار بو نبرد...
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم!
قیصر امین پور
Sirli Roozbeh
ایـن سـحر كـﮧ عـمری نـویـدش دادنـد ... نـمی دانـم در گلـویِ كـدام شـب گیـر كـرده اسـت (!) كسـی نـجوایـی می خـوانـد زوزه ای سـیاه در پسـتویِ ذهـنم نـقش می زنـد ... /.
Sirli Roozbeh
این روزها ، روزه ام روزه ی سکــوتیست كه نیت کرده ام در نبـودنت بگیرم و هنگام سـحر دلـم را سیـر کنم از لقمه لقمه ی حسـرت ! و به وقت اذان دلتنگی ها افطاری ام یک استکان خاطـره ی گــرم و شیرینی بوسه های جا گذاشتــه ات روی لبـهـایم باشـد . مهمــانــی خـدا که تمام شود این منم که از پس نبودنت آهسته آهسته کافر مــی شـوم !