جودی!
کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند
و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که درافق دوردست است دست یابند
و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند
و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند.
درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند.
دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است.
آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود
و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت
و فرصت وزمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ...
جودی عزیزم!
درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم.
هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.
پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم
تا بتوانیم دردلش ثبت شویم.
خدایا! گاهی وقتها که داری امتحانم میکنی و من حواسم نیست که این امتحان است. گاهی که چند تا اشتباه پشت سر هم انجام میدهم، خودم را میبازم و کم میآورم. گاهی فکر میکنم دیگر هیچ وقت، هیچ چیز درست نمیشود.
فکر میکنم مهربانیهایت تمام شده و دیگر نه برایت مهمم و نه دوستم داری. خیال میکنم طنابی که مرا به تو میرساند، پاره شده و من آویزانم بین آسمان و زمین. فکر میکنم گم شدهام و دیگر هیچ وقت پیدایم نمیکنی. صدایت میکنم و فکر میکنم نمیشنوی، یا خودت را به نشنیدن میزنی. جوابم را نمیهی. محلم نمیگذاری.
اصلاً انگار نه انگار که من هستم. آن وقت است که فکر میکنم نیستی؛ چون اگر بودی، حتماً یک کاری میکردی. اسم این حسها، که آدم را مچاله میکند، ناامیدی است.
میدانم تو از ناامیدی بدت میآید و ناامیدها را دوست نداری. میگویی ناامیدی یک جور کفر است، یک جور فراموش کردن تو. راست میگویی؛ اما با همه این حرفها گاهی نمیتوانم ناامید نشوم. فکر میکنم ناامیدی کار شیطان باشد.
پیشنهاد و انتقاد و چیزای دیگه که نبود... اما اعتراض...اعتراض مال زمانیه که راهی نباشه...اعتراض تو هم که راهش موجود بود وقتی خودت نخواستی از امکانی که در اختیارت گذاشته شده استفاده کنی جا اعتراض نمی مونه.
شب خوش