وی مثل وندتا اثری دیگر است از براداران واچافسکی یا همان خالقان ماتریکس که البته کارگردانی آنرا به یکی از شاگردان خود به نام جیمز مک تیگ سپرده اند.
برادران واچوفسکی در همه آثارشان ثابت کرده اند که به دنبال مفاهیم عمیق انسانی اند.
وی مثل وندتا شاهکاریست بی بدیل حتی در تاریخ سینما که در خصوص انقلاب یک آنارشیسم بر ضد حکومت دیکتاتور و فاشیست به تصویر کشیده شده.فیلمی که پس از تماشای آن مسیر زندگی بنده هم دچار دگرگونی های عظیمی شد!
در ابتدای یادداشتم این را بگویم که این فیلم بسیار پیچیده تر از چیزی است که من برایتان توضیح خواهم داد و بسیاری از داستانهای فرعی آنرا نمیدانم چگونه باید توصیف کنم.چون به گونه ای هستند که فقط و فقط با مشاهده قابل درکند.در این نوشته من بیشتر به داستان این شاهکار میپردازم و کمتر به نکات فنی و تکنیکال آن.
اگر بخواهم داستان این فیلم را در چندین خط شرح دهم اینگونه خواهد بود:
در سال ۲۰۲۰ انگلستان ، دختری جوان به نام ایوی (با بازی دیدنی ناتالی پورتمن) توسط مردی ماسک پوش ، به نام V (با بازی روانی کننده هوگو ویوینگ) از یک موقعیت مرگ و زندگی نجات پیدا می کند . V که شخصیتی عمیقا پیچیده دارد ، در نگاه اول مودب ، پر شور ، حساس و روشنفکر به نظر می رسد . مردی که خود را وقف آزادی مردم سرزمینش ، که توسط عده ای ارعاب و در واقع برده شده اند ، کرده است . وی همچنین تند و تیز ، انتقامجو ، تنها و خشن است . V در پی آزادسازی مردم انگلستان از فساد و ظلم دولت منحرف ، ستم رهبران منتخب مردم را محکوم می کند و آن ها را دعوت به شرکت در پارلمان سایه های پنجم نوامبر ، روز فاکس ، می نماید. روزی که در 1605 فاکس در تونل زیرین ساختمان پارلمان با 36 بشکه باروت دستگیر شد . وی با همکارانش نقشه ای برای انفجار در واکنش به دولت فاسد خود کشیدند . جاییکه که جیمز آی. فاکس و همراهانش دستگیر شده ، و محکوم به چهار شقه شدن گشتند و طرح آن ها برای تعویض حکومت مستبد هیچگاه به نتیجه نرسید. اما V با در بر داشتن روح مبارز نقشه فاکس ، پیمان می بندد که در سالروز وی در پنجم نوامبر ، ساختمان پارلمان را منفجر کند. ایوی همزمان با پرده برداشتن از گذشته ی اسرار آمیز V ، به حقایقی نیز در رابطه با خود و دلیل انتخابش برای همراهی V و به ارمغان آوردن آزادی و صلح برای اجتماع وحشت زده و فاسد پی می برد ...
فیلم با این جملات از زبان ایوی آغاز میشود که اتفاقا جملات کلیدی فیلم هستند:
به یاد آور،به یاد آور پنجم نوامبر رو...،باروت خیانت و نقشه رو.من دلیل باروت خیانت رو نمی دونم...شاید هم فراموش کردم...اما اون مرد رو چطور؟...من یادم میاد که اسمش گای فاکس بود...و میدونم در سال ۱۶۰۵ سعی کرد که ساختمان پارلمان انگلیس رو از بین ببره...اما واقعا کی بود؟...شبیه کی بود؟...به ما(مردم انگلستان)گفتند که هم خودش و هم خاطره اش رو فراموش کنیم...چون یک انسان میتونه اشتباه کنه...اون میتونه از بین ببره،میتونه بکشه یا فراموش بشه...اما ۴۰۰ سال بعد...یک عقیده هم میتونه دنیا رو عوض کنه...من شاهد عینی قدرت عقاید هستم...من مردمی رو دیدم که در این راه کشته شدن...و به خاطر دفاع از اون مردن...اما قادر نیستیم که عقیده ای رو ببوسیم،لمس کنیم یا آن را نگه داریم...عقاید خونریزی نمی کنند...درد آور نیستند...اونا به عشق وابسته نیستند...و این عقیده ای نیست که من اونو از دست بدم...این یه مرده...مردی که باعث شد من برای همیشه پنجم نوامبر رو به یاد بیارم...مردی که هیچوقت فراموشش نمیکنم...
از اینجا به بعد ما شاهد لندن سال ۲۰۲۰ هستیم.لندنی که توسط دولتی فاسد و زور گو و فاشیست به رهبریت آدام ساتلر(با بازی جان هرت) تاسیس شده و باعث ارعاب مردم شده و به آنها وعده امنیت میدهد،به شرطی که از دستورات او بی چون و چرا اطاعت کنند.شبها حکومت نظامی برپا میکند و معتقد است این ویروس خطرناکی که همه دنیا را فرا گرفته به جز انگلستان!به دلیل بی خدایی کشور های جهان است و با فریب مردم خود را راس نگاه میدارد...
تا اینکه مردی آزادی خواه به نام وی پدیدار می شود...مردی که با داشتن نقاب چهره گای فاکس،مردی که روز قتلش را روز شادی انگلیس اعلام کرده اند!قصد دارد به مردم بفهماند که این روز روز آزادیست و باید کاری کرد که دولت تا همیشه پنجم نوامبر را به یاد داشته باشد.در این راه او روزی ایوی را با خود همراه میکند و برای او توضیحاتی می دهد.
او اولین حرکتش را با منفجر کردن یکی از نماد های قدیمی دولت انگلستان شروع می کند.ساختمانی که فردا و برای جلوگیری از حرف های مردم،در تلوزیون دولتی اعلام میشود که این ساختمان را خود دولت تخریب و منفجر کرده چون میخواسته ساختمانی جدید بسازد و این کار را همراه موسیقی انجام داده تا مردم هم فیضی ببرند!
اندکی بعد وی با هک تلوزیون دولتی برای مردم توضیحاتی را می دهد.مثل اینکه:زمانی که چوب و چماق به جای صحبت استفاده شود،کلمات قدرت خود را حفظ میکنند و لغات معنی خود را پیدا میکنند.و برای کسانی که گوش شنوا دارند اعلام حقیقت است و حقیقت در این کشور ستمزده یک چیز کاملا غلط است و اینکه هنگامی شما آزادی اعتراض دارید که همانگونه که فکر میکنید و میبینید صحبت کنید و اینکه هزاران مشکل بوجود آمده که حل نشده و دولت مسئول است و اینکه ای مردم!ترس وجود شما را فرا گرفته.این مردم نیستند که باید از دولتشان بترسند بلکه دولت ها هستند که باید از مردمشان بترسند.
و اینگونه باعث ایجاد یک انقلاب درونی میان مردم می شود.مردمی که شرمسارند از انتخاب دولت فعلی و اکنون میخواهند بیاموزند که چگونه بر ترسشان غلبه کنند؟
وی مردم را دعوت می کند که برای همیشه ۵ نوامبر را با هم به یاد دولت آورند!
در خانه وی تمام نقشه هایش را برای ایوی تشریح می کند و اینکه قصد دارد کار ناتمام گای فاکس را در ۵ نوامبر امسال به فرجام برساند و آن هم انهدام پارلمان انگلستان است.او در پاسخ به این سوال ایوی که فکر میکنی با نابودی پارلمان این دولت است که از مردم می ترسد؟یک پاسخ فوق العاده می دهد:نابودی ساختمان یک سمبل است.منظور نابودی حکومت است و سمبل ها با حضور مردم قدرت پیدا می کنندسمبل ها به تنهایی بی مفهومند اما با حضور مردم نابودی یک ساختمان میتواند دنیا را تغییر دهد!
وی کم کم به انتقام های دیگری هم دامن می زند.او خود از قربانیان حادثه ای بوده که ۲۰ سال پیش دولت در آن ۱۰۰۰۰۰ انسان بی گناه را به دلیل داشتن نوعی بیماری در یک بیمارستان قرنطینه به آتش می کشد.و تنها کسی که زنده می ماند همین وی است!
و او حالا این انتقام شخصی را هم چاشنی کارش قرار می دهد و قصد دارد عاملان این فاجعه را که هیچگاه توسط دولت اعلام و مجازات نشدند را هم به قتل برساند.
کم کم دولت از عملیات وی احساس خطر می کند و با سخنرانی مردم را به وحدت علیه این تروریست دعوت می کند به آنها اعلام می کند که شما به ما نیاز دارید و برای اثبات این ادعا قیمت نفت و شکر را افزایش می دهد.
در این میان جایی ایوی به وی خیانت می کند و او را تنها میگذارد.اما اندکی بعد وی او را پیدا می کند و با شکنجه های ساختگی باعث می شود ایوی که همیشه می گفت که هیچگاه ترسم نمیگذارد برای عقیده ام مبارزه کنم،از این ترس رهایی یابد.
وی در اقدامی مردم را متقاعد میکند که بر ترسشان غلبه کنند و برای همه مردم شهر شنل و نقاب گای فاکس را آنهم برای مبارزه ارسال میکند.
کم کم بازرس فینچ(با بازی زیبای استیفن ری)که خود از عمال دولت است اما کمی با بقیه تفاوت دارد،به سر نخ هایی از هویت وی دست پیدا می کند و درپی آنها متوجه می شود که دولتی که برایش کار میکند عامل بسیاری از جنایاتی است که ضد مردم صورت گرفته.
و میان سران مملکت تفرقه به وجود می آید و وی با استفاده از این تفرقه،با کریدی که در واقع وزیر جنگ انگلیس است و از همه بیشتر مورد اهانت و فشار ساتلر است،معامله ای میکند:من خودم را تسلیم می کنم به شرطی که تو هم ساتلر را به من تحویل دهی.
سر انجام ۵ نوامبر سر می رسد.وی قطاری حاوی مواد منفجره را آماده رفتن بسوی ساختمان پارلمان می کند.
اما پیش از آن خود نزد کریدی می رود و معامله انجام می شود.ساتلر توسط کریدی به قتل می رسد.
حالا نوبت وی است که خود را به آنها تسلیم کند و چهره اش را نشا دهد.اما این کار را نمیکند و تا آخرین قطره خونش در حالیکه تعداد زیادی گلوله با او اصابت کرده،سرانجام همه نیروهای کریدی و خود او را به قتل می رساند.
در لحظه ای که موعد مرگ کریدی فرا می رسد،او از وی می پرسد که چرا با این همه گلوله ای که خوردی نمیمیری،و پاسخ وی اینست:
پشت این ماسک نیروی دیگه ای وجود داره...زیر این ماسک عقیده وجود داره آقای کریدی...و اعتقادات با گلوله ثابت نمیشه...
سر انجام وی نیز کشته می شود و از ایوی میخواهد که جسد او را هم در قطار قرار دهد و به سمت پارلمان بفرستد تا منفجر شود.
همه مردم شهر نیز با پوشیدن لباس و بر چهره زدن نقاب فاکس،به خیابان ها می ریزند و سپاهیان حکومت که برای قلع و قمع آنان مامور شده بودند،چون دستوری دریافت نمیکنند عقب نشینی میکنند.
در انتها ایوی این کار را انجام میدهد و وی به آرزوی ۲۰ ساله اش می رسد.
فینچ از راه میرسد و از ایوی می پرسد،چرا این کارو میکنی؟و ایوی چه زیبا پاسخ می دهد:چون اون راست میگفت...این کشور به چیزی بیشتر از یه ساختمان نیاز داره...به امید...
و در انتها در پاسخ به اینکه اون کی بود؟پاسخ می دهد:اون ادموند دانتس،پدر من،مادر من،برادر من،دوست من،و حتی خود شما بود!
فیلم پر از جلوه های بصری زیباست و چشم تماشاگر را می نوازد.
فیلمنامه بی نقص واچوفسکی ها،کارگردانی عالی مک تیگ،اکت قوی،به خصوص در مورد بازی هوگو ویوینگ و ناتالی پورتمن و جان هرت،همه و همه از این فیلم یک شاهکار می سازند.