یـ ـک آدمـ ـ
آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود / بازآمده چون فتنه دور قمر اینجاست /// وای وای مست شدم با شهریار امشب
یـ ـک آدمـ ـ
همسایه همه سرکشد از بام و در اینجاست / بیا بیا بیااااااااااااااااااااااااااااا
یـ ـک آدمـ ـ
کنجی است ما را فارغ از شور و شر دنیای دون
یـ ـک آدمـ ـ
نقره داغ / حال و روز يک مرد عاشق است / مرد عاشقي که فکر مي کرد چون عاشق است معشوقه اش هم بايد به هما ن اندازه عا شقش باشد / شاملوی بزرگ
یـ ـک آدمـ ـ
زین همرهان همراز من تنها توئی تنها بیا
یـ ـک آدمـ ـ
جمع کن لشکر توفیق که تسخیر کنی
یـ ـک آدمـ ـ
درگیر مرگی که پایان ندارد
یـ ـک آدمـ ـ
درین صحیفه ز من نیز نقشی و اثریست
یـ ـک آدمـ ـ
گر موی من چون شیر شد از شوق مردن پیر شد
چقد اینو دوست دارم
13 سال و 1 ماه و 28 روز و 1 ساعت و 37 دقيقه قبل