♀☺☻☼► ویرا پارس ◄☼☻☺♀
ایام امتحانات .... بعد از تفتیش بدنی!!
♀☺☻☼► ویرا پارس ◄☼☻☺♀
به مکر و خدعه کجا ميشود، ز مام جدا / که پارس، پهنه دريادلان و شيران است...
♀☺☻☼► ویرا پارس ◄☼☻☺♀
آدم لازم نيست به آنكه دوستش ميدارد اثبات كند كه چقدر دوستش ميدارد. كارش را ميكند و دوست ميدارد آنكه را دوست ميدارد. پي اين هم نيست كه بداند آيا آنكه وي او را دوست ميدارد آيا وي را دوست ميدارد يا نه. آدم بايد دوست بدارد. نه ادا دربياورد. نه دروغ بگويد. دوست بدارد و هيچ نپرسد. دلش اگر در مشت فشرده شد، دم نزند و چيزي نگويد. اين سخت است، زيرا عشق سخت است.
♀☺☻☼► ویرا پارس ◄☼☻☺♀
شرکت مخابرات تهران، نسل جدیدی از خدمات ارسال و دریافت پیامک از بستر تلفن ثابت را فراهم نموده است.این سرویس جدید که کاملاً تحت وب است، این امکان را به کاربران میدهد تا بدون نیاز به نصب نرمافزار بر روی سیستم خود و یا تهیه گوشیهای مخصوص، از مزایای ارسال و دریافت پیامک با شماره تلفن ثابت خود و از طریق اینترنت بهرهمند گردند.
♀☺☻☼► ویرا پارس ◄☼☻☺♀
یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و نا امید از خاورمیانه بازگشت . دوستی از وی پرسید: «چرا در کشورهای عربی موفق نشدی؟» وی جواب داد: «هنگامی که من به آنجا رسیدم مطمئن بودم که می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشکلی که داشتم این بود که من عربی نمی دانستم. لذا تصمیم گرفتم که پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی کردم: پوستر اول مردی را نشان می داد که خسته و کوفته در بیان بیهوش افتاده بود. پوستر دوم مردی که در حال نوشیدن کوکا کولا بود را نشان می داد. پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می داد. پوستر ها را در همه جا چسباندم.» دوستش از وی پرسید: «آیا این روش به کار آمد؟» وی جواب داد: «متاسفانه من نمی دانستم عربها از راست به چپ می خوانند و لذا آنها ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و بعد اول را دیدند.!!!!
♀☺☻☼► ویرا پارس ◄☼☻☺♀
باران عشق باریدوانتظارصدای دلنشین تو به پایان رسید. با ریختن باران ، تو مثل همیشه به حرف آمدی وگفتی این باران عشق است باران دل من، بارانی است که هیچ وقت در زندگی من تمامی ندارد .باران احساس است. همیشه در آرزوی باران که بهترین آرزوی توست به انتظار مینشینم!
♀☺☻☼► ویرا پارس ◄☼☻☺♀
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم میزد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم میشود و چیزی را از روی زمین بر میدارد و توی اقیانوس پرت میکند. نزدیک تر می شود، میبیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل میافتد در آب میاندازد. - صبح بخیر رفیق، خیلی دلم میخواهد بدانم چه میکنی؟ - این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد. - دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمیتوانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمیکند؟ مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: "برای این یکی اوضاع فرق کرد."