saghar
من خـــــدایی دارم که به وقتش دامنی می پوشد به اندازه ی تـــــــــــمام دلتنگی هایم ... و لحظه ای دیگر سیـــنه ای دارد مـردانه و امن...
saghar
پیراهنم را اتو می زنم!
کفش هایم رادستمال می کشم!
زندگیم اما…
مرتب نمی شود!
saghar
ببخش که گاهی بهانه ات را میگیرد... یادش می رود که رفته ای.... دل است دیگر... کمی تو را می خواهد...
saghar
در من تمام توست و در تو تمام آنچه دوست میدارم...
saghar
از بی رنگی ِ یک نگاه تا کبودی ِ یک بوسه از بلندای عشق سقوط کرده ام همین