delshekaste
وصل تو چون نمیدهد در ره عشق کام کس / چند به چشم تشنگان جلوه دهد سراب را
delshekaste
وفا مجوی زخوبان که در شکستن عهد /چو در شکست سر زلف خود سبک دستند
delshekaste
نقاش غزل تا که به چشمان تو پرداخت /دیوانه شد از طرز نگاهت قلم انداخت
delshekaste
بگذار بگویمت که از ناگفتن /این قافیه در دل رباعی خون شد
delshekaste
دیوانه دلی خفته در این خلوت خاموش/ او زاده ی غم بود زغم های جهان گشت فراموش
delshekaste
خدا جون....! میشه یواشکی بهم بگی... اونی که ازش بی خبرم... چه حالی داره...؟؟؟
delshekaste
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند /این بار میبرند که زندانیات کنند
delshekaste
يوسف گمگشته باز آيد به كنعان غم مخور /كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور
delshekaste
تــــو هــــم شــــده ای انقــــلاب زنــــدگــــی مــــن حــــالا هــــر آنچــــه در زنــــدگــــی مــــن اســــت تــــاریــــخ دار شــــده قبــــل از "تــــو" ... بعــــد از "تــــو" ...(م.خ)
delshekaste
تا نشد رسوای عالم کس نشد استاد عشق/ نیم رسواعاشق اندر فن خود استاد نیست
delshekaste
** قمار عاشقان بردی ندارد از نداران پرس/ کس از دور فلک دستی نبرد از بدبیاران پرس
delshekaste
تا تواني دلي به دست آور /دل شكستن هنر نمي باشد
delshekaste
مردیم به آن چشمهی حیوان که رساند /شرح عطش سینهی تفسیدهی ما را /فریاد ز بد بازی دوری که برافشاند /این عرصهی شطرنج فرو چیدهی ما را
delshekaste
بیهوده می گشتم اصلا گم نشده بود نیمه دیگرم بلیط من از اول نیم بها بوده است ....!
delshekaste
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم/ لطف ها میکنی ای خاک درت تاج سرم