delshekaste
دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمیارزد /به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمیارزد
delshekaste
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی /به پیام آشنایی بنوازد آشنا را
delshekaste
دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم /لیکن از لطف لبت صورت جان می بستم
delshekaste
هر کس به طریقی دل ما میشکند// بیگانه جدا ,دوست جدا میشکند// بیگانه اگر میشکند حرفی نیست// من در عجبم دوست چرا میشکند
delshekaste
دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند// پنهان خورید باده که تعزیر میکنند
delshekaste
تو بامن باش وبگذار عالمی از من جدا گردد// چو یکدم با تو بنشینم دل از هر غم رها گردد
delshekaste
آنکس که بداند بداند که بداند// اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
delshekaste
دل بردی از من به یغما ای ترک غارتگر من// دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سر من
delshekaste
تا کی به تمنای وصال تو یگانه// اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
delshekaste
قفس تنگ فلک جای پرافشانی نیست// یوسفی نیست در این مصر که زندانی نیست
delshekaste
نابرده رنج گنج میسر نمیشود// مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
delshekaste
ترا گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب // بدین سان خوابها را با تو زیبا میکنم هر شب