@آیدا ... خودت می دونی. دیگه گفتن نداره. دوست داشتن تو یه ماجرای عجیب شد و من انگار مبهوت ایستاده ام بهش نگاه می کنم و دوست داشتن تو همینطور خیره شده به من و هیچی نمی گه ، فقط وقتی سرم گرم می شه راه می افته می ره جلو ، جلوتر و اصلا حواسش نیست به کجا ! تا کجا داره می ره !.. می رم دستش و بگیرم .. لج می کنه می گم واستا باهت حرف دارم ، گوش نمی ده . نگاهش می کنم ، روش و برمی گردونه دوست داشتن تو .. دوست داشتن تو .. چه بچه ی خیره سری است !
دیدنت بزرگترین آرزوی من است خدا را چه دیدی شاید همین فردا از شرقی ترین افقی که می شناسیم بعد از باران های پیاپی من رنگین کمانی از تو جهان را به رقص در آورد
گاهی"دوستت دارم" ها در ململ واژه نمی گنجند ! باید پر بکشند ... گرد تو هزار بار بگردند ! بر شانه های تو بی تاب بنشینند و در دستهای تو آرام بگیرند ! همیشه که نمی شود با شعر به ستایش تو نشست !
نفسهای عاشقم را باور کن تا این بار تو مرا با خیالهایت ببافی تا این بار تو مرا به خوابهایت دعوت کنی تا این بار تو میزبان چشمان من شوی وبرنده روزهای گرم خوشبختی! آغوش تو تنها بهشتی است که می تواند آرامم کند.
@ⓜⓘⓝⓐ چشمانم را می بندم تمام ذهنم در تسخیر است آفتابگردانِ واژه ها سر به سوی تو خم می کنند همه جا را گرفته ای، پر شده ای بدون حضورت هیچ چیزی معنا نمی شود
من



13 سال و 13 روز و 9 ساعت و 4 دقيقه قبلتمام لحظه هایم را با نام تو پر می کنم ...
یخبندان تمام فصل هایم را
با شکوفه های عشق تو آذین می بندم !
می بینی با اینهمه دوری
چقدر سرشارم از تو ؟!♥
ممنونم م ح م د جان