من #علیرضا اممهم تر از هر چيزی توی #دنبالر واسه من #خوشحال شدن شماسمثلن ديدگاهامو -با این که سخته و حوصله میخاد- بلند و رنگی و خوشکل مي نويسم تا در حد توانم کاری کرده باشم که #شما خوشحال شينیا با #خطابای -در حدّ توانم- #زیبا سعی می کنم این کارو بکنمیا اگه قرار باشه تولّد کسيو تبريک بگم حتمنِ حتمن تا جايی که بتونم سنگ تموم می ذارم-می تونین تبریک تولّدامو ببینید یا از اونایی که بهشون تبریک گفتم بپرسید-یا بیشتر وقتا هر کاربر جديدی رو که ببينم #لايک و #دنبالش می کنمحتّا تقریبن همیشه اگه کسی فقط منو #دنبال هم بکنه، موقع تاييد هم #لايکش مي کنم و هم #دنبالاونايی که منو می شناسن می دونن؛ با کسی بحث نمی کنم و سعی می کنم حتّا اصطکاکی با کسی نداشته باشمو این که هرگز شکلک نامتعارفی واسه دخترا نمی ذارم...
یکی از چیزایی منو از بقیه متمایز می کنه اینه که هر وقت یه در خواست دوستی می بینم سریع اول طرفو لایک و دنبال میکنم و بعد تایید می کنم... در ضمن هر کسیم که دنبالش می کنم امکان نداره همون موقع لایک نکنم...
و اذا سالک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوه الداع اذا دعان
و زمانی که بندگان من از من سوال کردند(بگو) من نزدیک هستم... ندای ندا دهنده را هنگامی که مرا می خواند پاسخ می گویم...
و نحن اقرب الیه من حبل الورید
و ما از رگ گردن به (بندگان) نزدیک تریم
تابستون امسال با اون گرمای خفه کنندهاش توی اتوبوس نشسته بودم. یه دختر کوچولوی ۸-۹ ساله هم به خاطر نبود جا دور از مامانش نشسته بود رو صندلی ته اتوبوس. دختر کوچولو روسریاش رو خیلی زیبا بارعایت حجاب همراه چادرعربی سرش کرده بود. خانوم بدحجابی که پیش دختر کوچولو نشسته بود و خودشو بادمیزد باافسوس گفت: «توی این گرما اینا چیه پوشیدی؟ از دست اجبار این مامان باباهای خشک مقدس تو گرمت نمی شه بچه؟». همون موقع اتوبوس به ایستگاه رسید و ایستاد. دختر کوچولو گرهٔ روسریاش رو سفتتر کرد و محکم و با اقتدار گفت: «چرا گرممه… ولی آتیش جهنم از تابستون امسال خیلی خیلی گرم تره…». دختر کوچولو پیاده شد و اون خانم بدحجاب سخت به فکر فرو رفت…