دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

علیرضاشاعرِاصلاح طلب

اینجا اومدنم و بودنم درست نبود... اما بـــرمی گـردم... شک نکنید... درباره »
علیرضاشاعرِاصلاح طلب
مرد - مجرد
امتیاز: 5751

دنبال‌شدگان

(837 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(675 کاربر)

گروه‌ها

(37 گروه)

بازدید

علیرضاشاعرِاصلاح طلب
علیرضاشاعرِاصلاح طلب

من اممهم تر از هر چيزی توی واسه من شدن شماسمثلن ديدگاهامو -با این که سخته و حوصله میخاد- بلند و رنگی و خوشکل مي نويسم تا در حد توانم کاری کرده باشم که خوشحال شينیا با -در حدّ توانم- سعی می کنم این کارو بکنمیا اگه قرار باشه تولّد کسيو تبريک بگم حتمنِ حتمن تا جايی که بتونم سنگ تموم می ذارم-می تونین تبریک تولّدامو ببینید یا از اونایی که بهشون تبریک گفتم بپرسید-یا بیشتر وقتا هر کاربر جديدی رو که ببينم و می کنمحتّا تقریبن همیشه اگه کسی فقط منو هم بکنه، موقع تاييد هم مي کنم و هم اونايی که منو می شناسن می دونن؛ با کسی بحث نمی کنم و سعی می کنم حتّا اصطکاکی با کسی نداشته باشمو این که هرگز شکلک نامتعارفی واسه دخترا نمی ذارم...

aSaL
378851_277471962303043_1564516623_n.jpg aSaL

@علیرضاشاعرِاصلاح طلب آتش آن نیست که از شعله او شمع , آتش آن است که در خرمن زدند....

این ارسال را بازنشر کرده است.
♕ ♖ ⒶⓈⓂⒶ♕ ♖
90833910921334075882.jpg ♕ ♖ ⒶⓈⓂⒶ♕ ♖

این تایپکو فقط برای مادر دلسوزم نوشتم...هرکی مامانشو دوس داره لایک بزنه::::::...یادتونه... بچه که بودیم ، وقتی مریض می شدیم وفتی آقا دکتره ، می پرسید... بگو کجات درد داری؟ چته ؟؟؟ زل می زدیم به مامانمون؟!! یادتونه؟!! منتظر می شدیم تا اون بگه مریضی مون چیه؟؟... و جواب دادن رو به اون می سپردیم؟... چون که می دونستیم مادرمون، همون احساسی رو داره که ما داریم ... حتی از خودمون بیشتر ، دردمون رو احساس می کنه ... حالا می خوام بگم اون روزها رو یادت میاد؟ خب ، تو جون شدی ، اون پیر شده!!! حواست باشه بهش... حالا وقتشه ، توام مثل بچگی هات اگه اون مریض شد... حسش کنی!!! حالا اون به تو نیاز داره ، حتی اگه حرفی نزنه... مثل همیشه!!! حواست بهش باشه...

این ارسال را بازنشر کرده است.
علیرضاشاعرِاصلاح طلب
0826-cake-01.jpg علیرضاشاعرِاصلاح طلب

@yase kabud سلاااام..... مباااااااارک خانوووووم.... خیلی خیلی مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.... امیدوارم به همه ی آرزوهات کنار برسی.... .. تولدت مبارک

این ارسال را بازنشر کرده است.
علیرضاشاعرِاصلاح طلب
علیرضاشاعرِاصلاح طلب

@α√α ...

این ارسال را بازنشر کرده است.
علیرضاشاعرِاصلاح طلب
علیرضاشاعرِاصلاح طلب

بهتون توصیه می کنم حتمن حتمن این پست رو بخونید... مطمینم مث من خوشتن میاد...

این ارسال را بازنشر کرده است.
ال ناز
ال ناز

بازی زندگی .../ بخونید لطفا : )

و 1 کاربر دیگر این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
علیرضاشاعرِاصلاح طلب
علیرضاشاعرِاصلاح طلب

@نیـــلــ ـــــوفر

این ارسال را بازنشر کرده است.
علیرضاشاعرِاصلاح طلب
علیرضاشاعرِاصلاح طلب

@♪·.¸·♥•˚ž∂ℳ∂˚•♥·¸.·♪. سلام ...... مباااااااارکـــــــــــــــــــــــــــــ... خییییلی خیییییلی ... ایشالا ساله شی کنار با و ... مبااااااارکـــ

این ارسال را بازنشر کرده است.
ال ناز
ال ناز

چشمهایم را که ببندم می آیی مقابلم می ایستی/ گر بخواهم تو را به آغوش بگیرم دستهایم خالی می رود/ پلکهای بسته تنها فاصله میان ماست /کجا می روی ؟! / هر بار که بیدار می شوم ...

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
علیرضاشاعرِاصلاح طلب
علیرضاشاعرِاصلاح طلب

@aynor آینور..... حذف کاربری زده بودی؟؟؟؟

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
علیرضاشاعرِاصلاح طلب
46081.jpg علیرضاشاعرِاصلاح طلب

@ال ناز

این ارسال را بازنشر کرده است.
ال ناز
ال ناز

چه شبی بود ... پر از گریه , پر از نگرانی ... سرِ شب با عمه م رفتیم بیرون , فکر می کنم نزدیکایِ 9 بود که ازش خدافظی کردم و از هم جدا شدیم ,من رسیدم ولی اون ... نیم ساعت بعد زنگ زدن گفتن تصادف کرده ... فاصله ش تا خونه زیاد نبود ... یادم نمیاد دیگه که چطور لباس پوشیدم و تا اونجارو دوییدم ... جمیعت و که دیدم ... فقط چشم پیِ اون بود ... اونقدر سر و صورتش حونی بود که باورم نمیشد ... مردم می گفتن یه ماشین زده و رفته ... اول زده به اون موتوری که با دست نشونش میدادن .. بعدم به این بیچاره ... زده و رفته ... بعدشم آمبولانسی که بعد از یک ساعت اومد ...! !سه تا مجروح توِیِ یه آمبولانس ...!! تا بیمارستان دستام تو دستاش بود ... مردی که کنارمون رو برانکارد تا همون جا آه و ناله میکرد ولی عمه ... واسه همین سکوتش تا اون جا گریه می کردم ... نمی دونم ... نمی فهمم ما چجور آدمایی هستیم ؟ اونی که زده و رفته ,الان خواب به چشماش میاد ؟ ؟؟؟ امشب لحظه به لحظه ی تصادف سه ماِ پیش و واسم زنده کرد ... همش تو آمبولانس فکر می کردم دستام تو دستای مادرمِ ... مادری که حالا 3 ماهی میشه که دستم ازش دوره ...

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.