دوست
در روزگارهاي قديم جزيره اي دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگي مي کردند: شادي، غم، دانش عشق و باقي احساسات . روزي به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يک شروع به تعمير قايقهايشان کردند.اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چيزی از جزيره روي آب نمانده بود عشق تصميم گرفت تا براي نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت با کشتي با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.“ثروت، مرا هم با خود مي بري؟”ثروت جواب داد:“نه نمي توانم. مقدار زيادي طلا و نقره در اين قايق هست. من هيچ جايي براي تو ندارم.”عشق تصميم گرفت که از غرور که با قايقي زيبا در حال رد شدن از جزيره بود کمک بخواهد.“غرور لطفاً به من کمک کن.”“نمي توانم عشق. تو خيس شده اي و ممکن است قايقم را خراب کني.”پس عشق از غم که در همان نزديکي بود درخواست کمک کرد.“غم لطفاً مرا با خود ببر.”“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم ميخواهد تنها باشم.”شادي هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالي بود که اصلاً متوجه عشق نشد.ناگهان صدايي شنيد:” بيا اينجا عشق. من تو را با خود مي برم.”صداي
این ارسال را بازنشر کردهاند.
من آسمان را وقتی تجربه کردم که تو
13 سال و 4 ماه و 17 روز و 5 ساعت و 11 دقيقه قبلآن سوی الاکلنگ نشسته بودی...