دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
زنده باد سنگ های خیابان ... که بین این همه کفش فقط از کفش تو عکس می گیرند و برای عارفان برهنه پایِ روز جزا می فرستند ... زنده باد عشق تو محبوبم ... زنده باد که خیالم را آن قدر دور می برد که برای حیات این مردم معنایی پیدا کند ... آی زندگی، دیدی چه سرت آوردیم؟ ... !/ [شمس لنگرودی]
دوستاش میدارم ... چرا که میشناسماش، به دوستی و یگانگی ... ــ شهر همه بیگانگی و عداوت است ــ هنگامی که دستانِ مهرباناش را به دست میگیرم ... تنهاییِ غمانگیزش را، در مییابم ... !/ [احمد شاملو]
نمی دانم چه می خواهم خدایا ... به دنبال چه می گردم شب و روز؟ / چه می جوید نگاه خسته من ... چرا افسرده است این قلب پر سوز؟ / ز جمع آشنایان میگریزم ... به کُنجی می خزم آرام و خاموش / نگاهم غوطه ور در تیرگیها ... به بیمار دل خود می دهم گوش ... !/ [فروغ]
گرفته باز، دل ِخستهام بهانهی دوست / چه شد نوای دل انگیز عاشقانه ی دوست؟ / ز جاده های پر از لاله و گل و نسرین / روان شدیم و نجُستیم آشیانهی دوست ... !/ [بیژن ترقی]
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر / یادگاری که در این گنبد دوار بماند / داشتم دلقی و صد عیب مرا میپوشید / خرقه رهن می و مطرب شد و زُنٌار بماند ... !/ [حافظ]
گاهی ... فقط یک زنگ ساده و یک تماس بی منت ... چقدر حالت را خوب می کند ... و چنان غرق در مفاهیمی چون؛ ایثار و گذشت میشوی که ... خود را در آن لحظه ... "خوشبختترین" مییابی ... [ممنونم ... خوب من!] ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 23 ساعت و 27 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن