دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
@✔ عـلـ[بابا]ــی آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست...حق با سکوت بود...صدا در گلو شکست...آن روزهای خوب که دیدیم..خواب بود...خوابم پرید و...خاطره ها در گلو شکست."قیصر امین پور
خواهش و لرزش تب باش! بهترین قصه ی شب باش / حرمتم را تو نگهدار ! پر از احساس و ادب باش / بس کن آن تلخ شدن را، طعم شیرین رطب باش! / یا همین جور که هستی، کوهی از بغض و غضب باش ... !/ [شاعر گرانقدر استاد کیومرث مرادی]
امیر هوشنگ ابتهاج (زادهٔ ۶ اسفند ۱۳۰۶)، معروف به «ه.الف سایه»، شاعر متخلص به سایه و موسیقیپژوه ایرانی است. او در ۶ اسفند ۱۳۰۶ در رشت متولد شد و پدرش آقاخان ابتهاج از مردان سرشناس رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود. ابتهاج سرپرست برنامه گلها... در رادیوی ایران، پس از کناره گیری داوود پیرنیا و پایهگذار برنامه موسیقایی گلچین هفته بود. تعدادی از غزلهای او توسط خوانندگان ترانه اجرا شدهاست. ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام گالیا شد که در رشت ساکن بود و این عشق دوران جوانی دست مایه اشعار عاشقانهای شد که در آن ایام سرود.
آنچنان کز رفتن گل خار میماند به جا / از جوانی حسرت بسیار میماند به جا / آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است / آنچه از عمر سبکرفتار میماند به جا ... !/
درآ که در دلِ خسته توان درآید / باز بیا که در تنِ مرده روان درآید / باز بیا که فُرقتِ تو چشم من چنان در بست / که فتحِ بابِ وصالت مگر گشاید باز ... !/ [حافظ]
دیرگاهیست بالهایمان را آویخته ایم به جالباسی ... عادت کرده ایم به زمین، زمین جای گرم و نرمیست ... چه خیال اگر چشمهایمان را خواب ... چه خیال اگر دلهایمان را آب برده است ... !/
همدمی نیست که گوید سخنی پیش مَنَت! / محرمی نیست که آرد خبری سوی تو ام / «سعدی» از پردهی عشاق چه خوش میگوید / تُرک من، پرده برانداز که هندوی تو ام ... !/
دیگر این پنجره بگشای که من، بهستوه آمدم از این شبِ تنگ ... دیرگاهیست که در خانهی همسایهی من، خوانده خروس ... وین شب تلخ عبوس، میفشارد به دلم پایِ درنگ ... !/ [سایه]
دیرگاهیست که من
در دل این شام سیاه ،
پشت این پنجره، بیدار و خموش ،
ماندهام چشمبراه ،
همه چشم و همهگوش :
مست آن بانگ دلاویز که میآید نرم
محو آن اختر شبتاب که میسوزد گرم
مات این پردهی شبگیر که میبازد رنگ ...
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 13 ساعت و 2 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن