دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
مهم نیست کنار ِ #زائرای ِ امام #رضا باشی یا تو شلوغی شهر بین این ساعتها #گُم بشی ... #دلت که باهاش باشه فکر کن الان کنار ِ فلکه آبی ساعت هم 4:06 بعداظهر ِ الان آروم آروم میری به سمت ِ #بابُ رضا ... اذن ِ دخول بخون بریم داخل ...
دلم به کوی تو هر شام تا سحر میگشت / سحر چو میشد از آن کو، به ناله بر میگشت / شبی که از غم روی تو گریه میکردم / تمام روی زمین، ز آب دیده تر میگشت ... !/ [فروغی بسطامی]
وقتی که یک تفاوت ساده در حرف، کفتار را به کفتر تبدیل می کند ... باید به بی تفاوتی واژه ها و واژه های بی طرفی مثل "نان" دل بست ... نان را از هر طرف بخوانی نان است ... !/ [قیصر]
موقعي که خدا پنجره ي بهشتو باز کرد ... منو ديد ... ازم پرسيد امروز چه آرزويي داري؟؟ ... گفتم خدايا هميشه مواظب اونایي که الان دارن اين نوشته رو ميخونن باش ... چون برام خيلي عزيزن ...
احساسم را بایکوت کردی! ... قلم زخم خورده ام را بر می دارم، تا در حکومت نظامی تنهایی ام ... امضا کنم حکم ناعادلانه ی تبعید ... از رگبار نگاهت را ... !/ [احمد کرمی]
و دریغا ... ای آشنایِ خونِ من، ای همسفرِ گریز! ... آنها که دانستند چه بیگناه در این دوزخ بیعدالت سوختهام ... در شماره از گناهانِ تو کمترند ... !/ [احمد شاملو / آیدا در آینه]
دستان من نمی توانند ... نه ، نمی توانند هرگز این سیب را عادلانه قسمت کنند ... تو به سهم خود فکر می کنی ... من به سهم تو ... !/ [گروس عبدالملکیان / از مجموعه ی «پرنده ی پنهان»]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 23 ساعت و 35 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن