فردایی دیگر
شبتون پر از عطر خاک خیس خورده بارون ...........خدا نگه دارتون.
✔ عـلـ[بابا]ــی
گريه آبي به رخ سوختگان بازآورد / ناله فرياد رس عاشق مسکين آمد / مرغ دل باز هوادار کمان ابرويست / اي کبوتر نگران باش که شاهين آمد / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خشونت و عصبیت ... جنسیت نمیشناسد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Highland Cattle, Scotland by Patrick Kelley
✔ عـلـ[بابا]ــی
مادر به دخترش «زينب» گفت : - تو فرشته مني ! زينب تعجب كرد و پرسيد : - اگر من فرشتهام پس بالهايم كو ؟ ... !
☆ஐsamiraஐ☆
من میخوام برم سر کار آخه چه اشکالی داره؟؟؟ اینقدر من کوتاه اومدم یه بارم تو !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عسل در جام کن ساقی که از مستان این مجلس / به جز تلخی نمی بینم چه شد شیرین زبانیها؟ / جهان سفله پرور با خردمندان نمی جوشد / فغان از دانش اندوزی دریغ از نکته دانی ها / ... ! [مهدی سهیلی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
کاش بفهمند ... که تو هم می فهمی ... !
زهره
پاره های یک تن و دور از همیم این روزها ...مثل اوضاع زمانه درهمیم این روزها... می دویم و جاده انگاری دهن وا می کند... در هراس راه پر پیچ و خمیم این روزها ...می رسد تا استخوان این زخم ها، اما هنوز در امید واهی یک مرهمیم این روزها ...سیب در دامانمان افتاد و دور انداختیم... وصله ی ناجور نسل آدمیم این روزها... تا کجاها می رسد فریادهامان تا کجا؟ در نی پوسیده ی خود می دمیم این روزها ...بچگی کردیم، دنیا هم به بازیمان گرفت دست هایت را بده...گم می شویم این روزه
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 2 ساعت و 25 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن