✔ عـلـ[بابا]ــی
دوست داشتنِ يك موجود در اين است كه ... پير شدن با او را نیز بپذيريم ... ! [كاليگولا / آلبر کامو]
✔ عـلـ[بابا]ــی
رسيدم ،منتها ديدم كسي در آن خيابان نيست ! ... نماندي تا بيايم من ! ... نگو تقصير باران نيست ... ! [فریبا شش بلوکی - کتاب بهانه]
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوش مي آمد و رخساره برافروخته بود / تا کجا باز دل غمزدهاي سوخته بود / رسم عاشق کُشي و شيوه شهرآشوبي / جامه اي بود که بر قامت او دوخته بود / "جان عشاق" سپند رخ خود مي دانست / و آتش چهره بدين کار برافروخته بود / گرچه مي گفت که زارت بکشم مي ديدم / که نهانش نظري با من "دلسوخته" بود / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
زان می عشق کز او پخته شود هر خامی / گر چه ماه رمضان است ,بیاور جامی / روزه هر چند که مهمانِ عزیز است ای دل ! / صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی / ... !
زهره
دوستی گفت صبر کن / صبر کار تو خوب زود کند/ آب رفته به جوی باز آرد / کار، بهتر از آن که بود کند /گفتم آب آری به جوی باز آید / ماهی مرده را چه سود کند ؟!
✔ عـلـ[بابا]ــی
نيست در شهر نگاري که دل ما ببرد / بختم ار يار شود رختم از اين جا ببرد / راه عشق ار چه کمينگاه کمانداران است / هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هرگز آرزو نکرده ام ،یک ستاره درسراب آسمان شوم ... یا چو روح برگزیدگان ،همنشین خامش فرشتگان شوم ... هرگز از زمین جدا نبوده ام ،با ستاره آشنا نبوده ام ... روی خاک ایستاده ام ،تا ستاره ها ستایشم کنند ... تا نسیمها نوازشم کنند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
الماس ... یا گردو؟ ... انتخاب با شماست !
✔ عـلـ[بابا]ــی
وقتی عاشق شدی ... چشمت خود به خود روی همه بسته میشود ... اگر نشد ،بدان که هنوز ... اندر خَمِ یک کوچهای ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 9 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن