✔ عـلـ[بابا]ــی
قرار نبود اینقدردور شویم و مصنوعی ... ناخنهای مصنوعی ، خندههای مصنوعی ، آوازهای مصنوعی ، دغدغههای مصنوعی ... و دندانهای مصنوعی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
قرار نبوده این همه در محاصرهی سیمان و آهن ، طبقه روی طبقه برویم بالا ... قرار نبوده این تعداد میز و صندلیِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد ... بیشک این همه کامپیوتر و پشتهای غوز کردهی آدمهای ماسیده ،در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده ... تا به حال بیل زدهاید ؟ باغچه هرس کردهاید ؟ آلبالو و انار چیدهاید ؟… کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفتهاید ؟ ... آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست … !
✔ عـلـ[بابا]ــی
قرار نبود همه از دم درس خوانده بشویم و از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم ... بعید بدانم راه تعالی بشری از دانشگاهها و مدرکهای ما رد بشود … !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خواستم از رنجشِ دوری بگویم ،یادم آمد ... عشق با آزار، خویشاوندیِ دیرینه دارد ... روی آنم نیست تا در آرزو دستی برآرم ... ای خوش آن دستی که رنگ آبرو از پینه دارد ... !
فردایی دیگر
راستی یه سئوال ؟میشه کسی رو دنبال نکرده باشید ولی اون شخص توی لیست دنبال شده هاتون باشه؟
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 15 ساعت و 26 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن