دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
معمولا جلسه های میهمانی از سه شکل خالی نبود؛
یا اینکه میهمانی ها مردانه بود
یا تماما زنانه که زنان همسایه، قوم و خویشان زن صاحب میهمانی بودند
یا مختلط که مردان در یک اتاق و زنان در اتاق دیگر بودند.
در گردهمایی های مردانه کلا سخن از کسب و کار و داد و ستد، کسادی، طلب، بدهی و کلاهبرداری و بعضی امور مختلف بنا به تناسب مجلس مذهبی و غیرمذهبی می شد.
اما صحبت زنان خارج از همه این موارد بود که در زمینه های مربوط به شوهر، شوهرداری، دختر شوهردادن، پسر زن دادن، هوو، سفیدبختی، سیاه بختی، گله و شکایت یا تعریف و تمجید از شوهر، گفت وگو در باب رخت و لباس، زیورآلات و...
اما میهمانی های مختلط که بیشتر فامیلی بود اوقات با غذا خوردن، سربچه داد زدن، تر و خشک کردن و پخت و پز، پر می شد.
● اوقات به میهمانی رفتن
برای میهمانی رفتن، ساکنان تهران قدیم صبح اول وقت نمی رفتند، چرا که اعتقادشان بر این بود که هنوز صاحب خانه به جمع وجور خانه خود نپرداخته و خجالت می کشد میهمان برسد. همچنین سرظهر و اول شب به میهمانی نمی رفتند چرا که ممکن است غذای مرتبی نداشته باشند یا به قدر خودشان تهیه دیده باشند. همچنین شنبه شب نمی رفتند و می گفتند بلکه روز آن یعنی جمعه ممکن است صاحب منزل از خانه بیرون رفته باشد و چیزی را فراهم نکرده باشد و علاوه بر آن شب سه شنبه نیز به علت اینکه خلق تنگی می آورد جایی نمی رفتند. شب سال تحویل نیز میهمانی نمی رفتند، چرا که اعتقادشان بر این بود که اولا هر کسی باید در این شب در خانمان خود باشد تا سر سال دیگر بر سر خانمان باشد و ضمنا می گفتند بلکه شاید کسی خوشش نیاید در هنگام تحویل میهمان داشته باشد.
● انواع میهمانی ها
میهمانی شب شش (شب پنجمین روز ولادت نوزاد) که در این شب، اسم طفل را انتخاب می کردند.
میهمانی مادرزن سلام که از طرف مادر زن فراهم می شد. این میهمانی در روز سوم عروسی جهت مقدم داماد ترتیب می دادند.
میهمانی پاگشا که منظور باز کردن پای عروس به خانه خود بود.
میهمانی عقیقه: میهمانی که جهت سلامت نوزاد و رفع چشم زخم از او انجام می گرفت.
میهمانی آش پشت پای مسافر که خانواده اش باید فامیل را به ناهار آش دعوت می کرد.
میهمانی از سفر برگشتن مسافر که شب روز سوم سفری، تهیه شام دیده و فامیل و آشنایان را دعوت کرده که تجدید دیدار شود.
پس این ها همه اسمش زندگی است
دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فکر من
واقعا فکر کن که چه هولناک می شد اگر از میان آواها
بانگ خروس رابر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید
زیرا دوست داشتن خال با روح ماست
حسین پناهی
عبارت اسب بخار توسط جیمز وات(١۸١٩- ١۷٣۶) ابداع شد. بیشتر شهرت او به خاطر کارهایش برای بهبود ماشین بخار است.
داستان از آن جا شروع شد که وات در یک معدن زغال سنگ با اسب هایی که زغال سنگ بلند می کردند کار می کرد و راهی می خواست تا بتواند در باره ی توان هر یک از این اسب ها صحبت کند.او دریافت که به طور میانگین، یک اسب معدن می تواند ۲۲۰۰۰ پوند-فوت (حدود ٣۰ کیلوژول) کار را در یک دقیقه انجام دهد.سپس او این عدد را ۵۰ درصد افزایش داد و اسب بخار را ٣٣۰۰۰ پوند-فوت (حدود ٤۵ کیلوژول) انرژی در یک دقیقه قرار داد.این یک واحد دلخواه بود که پس از گذشت قرن ها،امروزه در خودرو ها،ماشین ها ی چمن زنی ، اره برقی ها و در بعضی جارو برقی ها به کار می رود.
از هر 2 تا تبلیغ تلویزیون ایران یکی تبلیغ بانکه ،، ولی مردم هر روز فقیر تر میشند ////// از هر 2 روز هفته یکیش تعطیله اما باز مردم افسرده تر میشند ////// از هر 2 نفر توی خیابون یه نفر لیسانس داره اما باز مردم بیکار تر میشند ////// از هر 2 تا خونه یکیش نوسازه اما مردم باز بی خانمان تر میشند ///// از هر 2 نفر یکی دماغش رو عمل کرده اما باز قیافه ها زیبا نمیشند////// از هر 2 نفر یکی حاجی شده اما باز مردم بی خدا تر میشند.....
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 15 ساعت و 17 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن