دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
@هستی ینی میخوای بگی زودتر از سجی دنبال کننده هات به 666 رسیده!
@شهی تو که خودت سر دستشونی
@هستی زیر سر من که چیزی نیست
@سجی این وحی تازگیا پیداش شده
@شهی فتبارک الله احسن الخالقین
با اندکی تاخیر
این شعر رو چند سال پیش شروع کرده بودم و تا یه جاهایی پیش رفته بودم. اما از اون جایی که تقریبا گمش کردم. دوباره شروع کردم به نوشتن و یه جورایی جدید شد امیدوارم بتونم ادامه بدمش
تقدیم به همه دوستای خوبم:
شهر ما پر از صدای بوق ماشینا شده
مرکز عاشقیا هم که خیابونا شده
عشقامون یکی دو روزی توی قلبا مهمونه
چون یکی از دو طرف پای قرار نمی مونه
شاعرای شهرمون حال نوشتن ندارن
توی شعرای سپید حرف سیاهی میارن
صورت مردم شهر خیلی گرفته است، پکره
مثل اینکه همه ی زندگیشون دردسره
همه توی لاکشون خوب بلدن فرو برن
جای کار و زندگی برای هم لاف بزنن
تا به مشکل می خورن قبله شونم جدا میشه
عامل تموم بدبختیاشون خدا میشه
اگه فکرت نخونه با فکر آدمای شهر
میگن این مرتده و عامل دشمنای شهر
وقتی یک ذره هم از لباس تو کوتا میشه
همینم باعث ناراحتی ابرا میشه
همه شون جم میشن و تیره میشه سقف زمین
اون یکی برق میزنه صداش میاد از توی این
آن چنان سیلی میاد پایین از اون بالا سری
تا بفهمی که دیگه مانتوی چاک دار نخری!
نون و آب و راحتی رو که میشه هر جایی دید
مشکل اصلی کجاست؟ اونو باید پیدا کنید
مشکل مردم ما مو و لباس جووناست
هرچی بد بختی داریم از سر و وضع هموناست
نفت که تو سفره مونه بهتر از این سراغ داریم؟
صد هزار مرتبه شکر مدیر عالمم شدیم!
ایشان بانام کاربری زرتشت اینجا آمدند و با همین نام بعنوان یکی از مدیران گروه ایران توییت هم ثبت شدند. بعدا جند هفته ای رفتند مسافرت خارج از کشور و در بازگشت با نام کاربری جدید آمدند ...
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 3 ساعت و 34 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن