دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
تو را در قابِ کدام سپیدیِ این زمستانِ سیاه
به تصویر کشیده اند
که نه محو میشوی و نه نمایان
سپیدی ات روشنیِ برف را به سخره گرفته است
آن چنان که گرمیِ وجودت ,
زمستان را
ای از نسلِ آفتاب و آئینه...
آفتاب را به آسمان دوخته ام
زمستان را برایِ رفتنش قسم داده ام
بلکه از بهار
شکفتنت را به تماشا بنشینم
ای در من
اشتیاقِ شکوفائیِ
هزار آرزویِ بر خواب رفته...
یک سقف پا برجا
محکم تر از آهن
سقفی که تن پوش هراس ما باشه
تو سردی شبها لباس ما باشه
سقفی اندازه ی قلب من و تو
واسه لمس تپش دلواپسی
برای شرم لطیف اینه ها
واسه پیچیدن بوی اطلسی
زیر این سقف با تو از گل
از شب و ستاره می گم
از تو و از خواستن تو
میگم و دوباره می گم
زندگیمو زیر این سقف
با تو اندازه می گیرم
گم می شم تو معنی تو
معنی تازه می گیرم
سقفمون ، افسوس و افسوس
تن ابر آسمونه
یه افق ، یه بی نهایت
کمترین فاصلمونه
تو فکر یه سقفم
یک سقف رؤیایی
سقفی برای ما
حتی مقوایی
تو فکر یک سقفم
یک سقف بی روزن
سقفی برای عشق
برای تو با من
زیر این سقف اگه باشه
می پیچه عطر تن تو
لختی پنجره هاشو
می پوشونه پیرهن تو
زیر این سقف
خوبه عطر خود فراموشی بپاشیم
آخر قصه بخوابیم ، اول ترانه پاشیم
تو فکر یک سقفم
هر چه می گردم
پیدا نمی شوند
دفتر ِ شعرهایم را می گویم
گم اش کردم !!
درست از آن روزی که رو به رویم نشستی و چشم در چشم ِ من از رفتن گفتی !!
بیا و یک بار دیگر نگاهم کن
شاید
در چشمان ِ تو جا گذاشته باشم اش ... !
نامش را پنجره گذاشته ام
دیواری را
که قابِ عکس تو از آن آویزان است
هر روز
پرده ها را کنار می زنم
گلدان ها را می چینم
و از آن به ازدحام ِخیابان نگاه می کنم
ولی !!
به گمانم کسی مرا نمی بیند
آخر به هر که سلام می کنم , جوابم نمی دهد
اصلا" به جهنم
وقتی تو عابر این خیابان نیستی
همان بهتر که پنجره را دیوار ببیند و مرا دیوانه ... !
این همه واژه که بی تو به صف شده اند
برایِ شعر شدن !!!
ردِ پای گریه هایِ من است
رویِ کاغذ
بیخود نیست این همه شعر
دوست دارم
روزی اگر سراغ ِ من آمدی
دیدی که دیگر نیستم
بنشینی و آرام آرام بخوانی
حتم دارم
خواهی فهمید که چه ها کرد زخم ِ انتظار
با دلم ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 17 ساعت و 52 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن