دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
عزیز ِ این شب و روزهای ِ پر از دلتنگی ِ من!
قدم بر گورستانی گذاشته ای که در آن زنده ها را دفن کرده اند
شمع ها را خاموش کن
لباسهایت را بتکان
فاتحه ای برای زندگی بخوان
و برو...
این شراب ِ هزار ساله
مست نمی کند دیگر ... !
مجهول مانده است درمن
هزار سوال ِ بی جواب
از باد
از باران
از آب
از آتش
از سیبی که تبعیدیِ زمین ام کرد..
از تو که بی گفت و گو
تنها مخاطب چشمانم شدی ... !
این روزها
مدام در من عقب می ماند
ساعت
با آن عقربه های زشت و تهوع آورش
من هراس دارم از _هرگز _ نرسیدن
...حتی اگر این قطار
یقین بداند
_هیچگاه_ از شهر تو عبور نخواهد کرد ... !
نه جسارتِ ابراهیم در من است
که اسماعیلم را به قربانگاه ببرم
و نه صبوری ایوب
که یوسفم را چشم انتظار بنشینم
و نه شانس محمد
که آیه هایِ عشق بر من ببارد,
نمی دانم از چه روست
که این همه آیه بر من نازل می شود
تا به قربانگاه ببرم صبری را که
برایِ آمدنت پیشه کرده بودم ... !
*
جنگِ میانِ تو و من
مغلوبی جز من نداشت
چه زیبا جنگیدی....
در هر جنگ که نباید توپ و تفنگ در میان باشد
این همه ویرانی
...این همه کشتار
این همه خون و خونریزی
تنها
با رفتنت حاصل آمد
بیچاره آوینی!!
کاش زنده می ماند و از این فتح ِ تو
روایتِ فتحی دیگر می ساخت ... !
زبانم چه الکن شده است این روزها
وقتی نگاهت می کنم
هزار حافظ و سعدی در من
غزل می سرایند
و سکوتم
...دیوانی می شود
پر از شعرهایِ مفاخر
و من چه خوشبختم
آنگاه که تمام شاعران
برایِ دلِ من شعر می سرایند ... !
چون جغد بر ویرانه هایِ ذهنم
لانه کرده است
خیالِ تو..
شبحی دیوانه را می ماند
_انگار
...که نه روز می شناسد ونه شب
نه از رویا می داند و نه از کابوس
نه عزم رفتن می کند
و
نه خیال ماندن دارد...
راستی!
با او ,چه کند؟ من!!!
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 22 ساعت و 36 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن