دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
دکتر کنارم نشست و بدون اینکه به صورتم نگاه کند، گفت:
«زخم عمیقی نیست، بدون بی حسی بخیه اش می کنم»
سرم را تکان دادم ولی او هنوز به صورتم نگاه نمی کرد که بفهمد،
برگشت و چیزی از روی میز برداشت و گفت:
«البته یه کم درد داره»
به سنگ های سفید و مرمر کف اتاق خیره بودم و گفتم :
«می دونم»
گفت: «پس قبلاً هم بخیه زدی»
گفتم: «آره»
گفت: «اونم بدون بی حسی بود؟»
گفتم:«آره، بی حس نبودم»
گفت:« الان خوب شده؟»
گفتم: «نه، هنوز جاش درد می کنه»
گفت: «کجا هست؟»
گفتم:« نمی دونم، خیلی وقته ازش بی خبرم»
برای لیلا، دختر مشمظفر خواستگار پیدا شده بود، لیلا قبول نمیکرد اما همه میدونستن که همون خواستگار قبلیِ که مش مظفر ردش کرده بود. نه که لیلا نخواد قبول کنه این همون خواستگارشه، بیچاره خبر نداشت که همونه، آخه مش مظفر قبل از اینکه کسی بفهمه ردش کرده بود، میگفت: «جهاز و اسباب زندگی لیلا کامل نشده، دختر که اسباب امور نداشته باشه سرش جلو مردش پایینه...» اینبار هم بدون اینکه کسی بفهمه با همون بهونه جهیزیه ردش کرده بود، لیلا به روی خودش نمیآورد اما ته دلش دوست داشت ازدواج کنه، اون موقع چیزی نگفت، ولی سال بعد که همون پسر دوباره اومد خواستگاری لیلا و کربلایی مظفر با همون دلیل قبلی ردش کرد، دیگه لیلا تحمل نکرد و پیش عمه رخساره گله کرد، اما باز به جایی نرسید.
اینبار یه سال نشد که همون پسر دوباره اومد خواستگاری لیلا، همه میدونستن که حاج مظفر قبول نمیکنه، لیلا هم میدونست، آخه هنوز جهیزیه نداشت، به روی خودش نیاورد، میگفت لابد چیزهای مهمتر از جهیزیه منم هست، بابا بهتر میدونه ... !
از من دلگیر نباش.
صدای آبشار و غروبهای قرمز تفاوتی ندارد.
من آن زورق طوفان دیدهای که تو میخواهی نیستم،
من نمیتوانم پروانهی خشک شدهای روی دیوار راهروی خانهی شکلاتیات باشم.
من نمیخواهم برای دیدن تو سنگریزه به پنجرهات بزنم.
تو چرا باور نمیکنی همقدمی با تو در بین طاقهای نیلوفر ِ خیس برای من خوششانسی نمیآورد؟
حتی اگر وزقها زیبایی پروانهها را ستایش کنند.
مرا از آیین خوابهای شیشهای، مطرود کن.
گرچه سخت است اما ...
به فریاد کلاغهای باغ همسایهام
در عصرهای برفی و تاریک،
مؤمنم.
راحت بخواب،
قول میدهم فرداشب ماشینهای این شهر بیصدا از کنار خانهمان رد شوند.
راز ابروهایت را قبلا گفتهام؟
ابروهای تو در خواب مثل کوههای ایستاده در افق مغروراند،
بخواب، انتظار زوزه از این گرگ بجا نیست.
اگر چشمهایت را ببندی قول میدهم این جمعه ابرها خون گریه نکنند.[1]
من هم دوست دارم صبح با شبنمهای درخت انگور صورتم را آب بزنم،
اما خوب...
شبنمها دوست ندارند.
به درک،
خودم هرشب روی صورتم شبنم دارم.
خواب رفتی؟
سلام انوشه جان ..
سلام داش حجت... معتاد خانوارز؟ گفتم نرو توش... خوب قوی بشو راند جدید دن 4 شروع شد من هستما.... قراره بترکونیم .. بیا با خودم
سلام داش M.J
سلام باران جون
سلام داداشی محمد جواد .
سلام نیکزاد جونی ....
سلام داش علی بابا جونم
فردوسی می گوید: مردمی که در راستای خوارشماری، عجم یعنی کندزبان نامیده می شدند، من با این رزم نامه ی ملی که به پارسی سره سرودم، شناسنامه ی ملی اش را نوشتم و به دست تاریخ سپردم...؛ و درست می گوید؛ بدون فردوسی امروز کجا بودیم و با چه زبانی سخن می گفتیم ؟
روزی از حسنین هیکل پرسیدند شما مصریان با آن پیشینه ی درخشان فرهنگی چه شد که عرب زبان شدید؛ گفت ما عرب زبان شدیم برای اینکه فردوسی نداشتیم
ما هم اگر فردوسی را نمی داشتیم امروز همانند مردمان مصر و سوریه و اردن و فلسطین و عراق و حبشه و بسیاری از مردمان دیگر عرب زبان می شدیم؛ اینها هیچ کدامین شان عرب نبودند؛
زور شمشیر و نداشتن فردوسی ها آنان را عرب زبان کرد؛ اما ما عرب زبان نشدیم نه برای اینکه شمشیری در کار نبود؛ و نه برای اینکه به گناه فارسی گویی زبان را از دهان بیرون نمی-کشیدند که می کشیدند؛ تنها برای اینکه ما فردوسی را داشتیم و دیگران نداشتند
به شلام علی بابابابابابابابابابابابابابابابابابابا ...
خوبی علی بابابابابابابابابابابابابابابابابابابا ؟؟؟
منم خوبم علی بابابابابابابابابابابابابابابابابابابا....
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 21 ساعت و 4 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن