دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
يک تست روانشناسي عشقی و جالب : جوابهاي خود را روي يك صفحه كاغذ بنويسيد. آنچه را كه به طور طبيعي به ذهنتان مي رسد يادداشت كنيد. زمان لازم براي آن كه خودتان را واقعاً در موقعيتهاي گفته شده احساس كنيد، در نظر بگيريد. در غير اين صورت اين آزمون جنبه تفريحياش را از دست خواهد داد ... !
1- خود را در يك كشتي تصوّر كنيد كه در حال غرق شدن است. شما خود را به آب مياندازيد و با شناكردن خود را به يك قايق نجات ميرسانيد و از آن بالا ميرويد. چند نفر ديگر را در آن قايق نجات همراه خود ميبينيد؟
2- خود را به ساحل ميرسانيد و بيابان وسيعي را در مقابل خود ميبينيد. چند وسيله شخصي و مقداري خوراكي بر ميداريد و در جستجوي نجات، راه بيابان را در پيش ميگيريد. چند جفت كفش برميداريد؟
3- پس از يك راهپيمايي طولاني و سخت، از يك تپه شني بالا ميرويد و با خوشحالي شهري را در دوردست ميبينيد. همچنين متوجه ميشويد كه در فاصلهاي نه چندان دور در سمت راست شما واحهاي وجود دارد. آيا ابتدا به آنجا ميرويد و براي مدتي كوتاه، يا هر چقدر كه ميخواهيد استراحت ميكنيد و يا آن كه آن را ناديده گرفته به راهتان به سوي شهر ادامه ميدهيد؟
4- پس از ورود به شهر، قصري توجه شما را به خود جلب ميكند و تصميم ميگيريد كه وارد آن شويد. پس از عبور از دروازهها، خود را در يك راهروي طولاني مييابيد كه به اتاق پادشاه منتهي ميشود. وارد اتاق ميشويد و شاه و ملكه را ميبينيد كه در كنار هم به تخت نشستهاند. شاه و ملكه چه شكلي هستند؟ و چه ويژگيها و خصوصياتي را برايتان مجسم ميكنند؟
5- از آن اتاق خارج ميشويد و از يك پلكان مارپيچي پايين ميرويد. تاريك و سايهدار است، با مشعلهايي بر روي ديوار كه به طور نوبتي روشن و خاموش ميشوند. همين طور كه پائين ميرويد، ناگهان يك زن (اگر شما مرد هستيد) و يا يك شواليه (اگر شما زن هستيد) از كنارتان عبور ميكند. شما فقط براي يك لحظه صورتش را ميبينيد و اين تصوير، يك نفر كه ميشناسيد را به يادتان ميآورد. او چه كسي است؟
6- پلّهها شما را به اتاق پذيرايي ميرساند و شما ميز بسيار بزرگي با يك گيلاس پايهدار در وسط آن ميبينيد. به گيلاس نگاه كنيد. چقدر آن پر از مايعات است؟
بخوان این آخرین شعرم را که با یاد تو می گویم
و با هر جمله ای صد واژه می گریم
که آن تک لاله ی گلزار اُلفت را
دگر هرگز نمی بویم
چو می دانم تو را زین پس نخواهم دید
و دیگر من گلی از باغ گل هایت نخواهم چید
بخوان این آخرین شعرم را که با یاد تو می گویم
دو چشمم خیره بر یک نقطه از دیوار
نگاهم مات و بی روح است
و دل سرشار اندوه است
که ز این پس چهره زیبای تو
تصویر قاب چشم مشتاقم نخواهد بود
دو صد لعنت بر این بدرود
بدان شاید که در شعرم نگنجی باز
و با مرغی دگر شاید کنی پرواز
ولی من آشیان عشق پاکم را
به رسم یادگاری پاس خواهم داشت
و در هر گوشه اش تک بوته های یاس خواهم کاشت
منم شاید زمانی با دلی دیگر بیامیزم
و شاید تا ابد از عشق بگریزم
به یادت باز می گریم
به یادت باز می خندم
ولی من دفتر آن خاطرات با تو بودن را
بدان هرگز نمی بندم
بخوان این آخرین شعرم را که با یاد تو می گویم
اگر در این زمان دنیا غم انگیز است
اگر گلزار عشق و عاطفه در خواب پاییز است
به جان من آرزو دارم
که فردا در دل پاک و پر از مهرم
نسیمی خوش، معطر از بهار آید
دوباره لاله ی عشقی ببار آید
خداحافظ تو را زین پس درون سینه می جویم
بخوان این آخرین شعرم را که با یاد تو می گویم
روزي دو نفر در جنگل قدم مي زدند.
ناگهان شيري در مقابل آنها ظاهر شد..
يكي از آنها سريع كفش ورزشي اش را از كوله پشتي بيرون آورد و پوشيد.
ديگري گفت بي جهت آماده نشو هيچ انساني نمي تواند از شير سريعتر بدود.
مرد اول به دومي گفت : قرار نيست از شير سريعتر بدوم. كافيست از تو سريعتر بدوم...
و اینگونه شد که شاخه ای از مدیریت بنام مدیریت بحران شکل گرفت ... !
نه نفسهاي غريب كارواني خسته و گمراه
مانده دشت بيكران خلوت و خاموش
زير باراني كه ساعتهاست مي بارد
در شب ديوانه ي غمگين
كه چو دشت او هم دل افسرده اي دارد
در شب ديوانه ي غمگين
مانده دشت بيكران در زير باران ، آهن ، ساعتهاست
همچنان مي بارد اين ابر سياه ساكت دلگير
نه صداي پاي اسب رهزني تنها
نه صفير باد ولگردي
نه چراغ چشم گرگي پير
لحظه ي ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام، مستم
باز مي لرزد، دلم، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ
هاي، نپريشي صفاي زلفكم را، دست
و آبرويم را نريزي، دل
اي نخورده مست
لحظهي ديدار نزديك است
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 23 ساعت و 34 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن