✔ عـلـ[بابا]ــی
Frog and Gourd by Leighann Perron
✔ عـلـ[بابا]ــی
خندههای تو ،خدا را بنده نیستند ... هر بار میخندی ،پاره میشود بند دلم ... خندههای تو رحم و مروت سرشان نمیشود ،بیچاره دلم ... ! [مهدیه لطیفی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواست / نان حلال شیخ ز آب حرام ما / حافظ ز دیده دانه اشکی همیفشان / باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ما از عدالت حرف میزنیمُ برای درختان شعر می گوییم ... پرندگان را به استعاره ،تمثیل ِ آزادی می کنیم ... پس آن قمـه که در تاریکی برق می زنــد؟ تورها وُ سلاخ خانه هـا؟ ... و بی اعتمادی بر پیام ِ پیام بــران ِ با کتابُ بی کتاب؟ ...مقـصــر ِ این همه هــرجُ مــرج کیـــسـت؟ ... ! [حسین پناهی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
تا در سکوتم گفته باشم ماجرایم را / عمری نوشتم روی کاغذها صدایم را / مثل رسولی خسته می مانم که یارانم / هرگز نفهمیدند صدق ادعایم را / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوری ولی شاید دلت همراه من باشد / یا در سرت سودای اینجا آمدن باشد / من بی تو شاعر میشوم اما بیا شاید / پیش تو بودن بهتر از شاعر شدن باشد / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تنها انسان ... تنهایی بزرگست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Lotus Leaf, Japan by Chinagarn Kunacheva
✔ عـلـ[بابا]ــی
مثبت اندیشی یعنی اینکه: ... اگر گنجشکی بر سر شما خرابکاری کرد، خوشحال میشوید ... و به این فکر میکنید که ... چقدر خوب است که گاوها پرواز نمی کنند ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز9 ثانيه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن