✔ عـلـ[بابا]ــی
مردم چه می کنند که لبخند می زنند؟ / «غم» را نمی شود که به رویم نیاورم! / وامانده ام که تا به کجا می توان گریخت / از این همیشه ها که ندارند باورم / حال مرا نپرس که هنجار ها مرا / مجبور می کنند بگویم که «بهترم» / ! ... / [زنده یاد نجمه زارع] [این پست تکراری نیست ... فقط به اشتباه در گروه دیگری نوشته شده بود که تصحیح گردید]
✔ عـلـ[بابا]ــی
انگشتم را که به لب می گزم یعنی حرف هایی هست برای دوختن پیراهن بلند پچ پچ هایمان ... اما اندازه اش را که بگیری به گره ای کور می رسی که در آن واژه و هجا جمله هایی لال می شوند ... و در نخ سکوتم که می روند انگشتم را به لب هایم می دوزند! ... چقدر بوی خون می آید ... ! [از دوروییها]
✔ عـلـ[بابا]ــی
کاش قلم، نشانی تو را مینوشت ... نه نقش پیشانی مرا ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
این بار هم چشمانم به کوچه ی خیس ، خشک شد ... و بازهم نیامدی ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
هوای قریه بارانیست ... کسی از دور می آید ... کسی از منظر گلبوته های نور می آید ... نگاهش بوی جنگلهای باران خورده را دارد ... و وقتی گیسوانش را رها در باد می سازد ... دل من سخت می گیرد ... هوای قریه بارانی ست ! ... / [محمد شمس لنگرودی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای کاش ... گذر زمان در دستم بود ... تا لحظه های با تــو بودن را ... آنقدر طولانـــی میکردم که ... برای بـی تو بودن ... وقتی نمی ماند ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
بال پروانه اگر پاس ادب را ميداشت ... شمع پيراهنِ فانوس چرا مي پوشيد ؟ ... ! [صائب تبریزی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
به هر چمن رسیده ام، از تو نشان ندیده ام ... تو در کجا شکفته ای؟ ای گل بی نظیـر من ! ... / [حسین منزوی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
هرگز منتظر فردای خیالی نباش ... سهمت را از شادی های زندگی ؛ همین امروز بگیر! ... /
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 11 ساعت و 57 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن