دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
ای همه راحت روان، سرو روان کيستی؟ / مُلک تو شد جهان جان، جان و جهان کيستی؟ / بی تو چو جان و دل تویی، سير شدم ز جان و دل / ای دل و جان من بگو تا دل وجان کيستی؟ ... !/ [عطار]
بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود / عیسی دمی خدا بفرستاد و بر گرفت / هر سرو قد که بر مه و خور حسن میفروخت / چون تو درآمدی پی کاری دگر گرفت / زین قصه هفت گنبد افلاک پرصداست / کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت ... !/ [حافظ]
من که در تنگ برای تو تماشا دارم / با چه رویی بنویسم غم دریا دارم؟ ... دل پر از شوق رهایی ست، ولی ممکن نیست / به زبان آورم آن را که تمنــــــــا دارم ... !/ [فاضل نظری]
سحر با باد میگفتم حدیث «آرزومندی» / خطاب آمد که واثق شو به «الطاف خداوندی» / دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است / بدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی ... !/
کور است اجاق این عشق ها ... سلام ها عقیم می مانند، حس پرواز نمی گیرد از این لبخندها ... بی تعارف ترش این است: «ما خودمان نیستیم»، به همین راحتی ... !/ [محمد صادق زمانی]
صد بار مردیم و زنده گشتیم در بطالت ورق های نانوشته ... گفتیم، نشنیدند؛ ... نشانشان دادیم، ندیدند، ... عاقبت تنها راهی که باقی ماند سکوت بود ... نشستیم و به بطالت ورقها فکر کردیم ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 7 ساعت و 7 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن