دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
کاش راه وصل هم چون راه دل کوتاه بود / باز هم در نیمه های راه می بینم تو را / کوه صبری ماه من، اما به جولانگاه عشق / عاشق و نرم و رها چون کاه می بینم تو را ... !/
به کویت با دل شاد آمدم، با چشم تر رفتم / به دل امید درمان داشتم، درمانده تر رفتم / تو کوته دستی ام می خواستی، ورنه من مسکین / به راه عشق اگر از پا در افتادم، به سر رفتم ... !/ [سایه]
ای نور خدا در نظر از روی تو ما را / بگذار که در روی تو بینیم خدا را / هر چند که خوبان همه در راه تو خاکند / حیف است که بر خاک نهی آن کف پا را / پیش تو دعا گفتم و دشنام شنیدم / هرگز اثری بهتر از این نیست دعا را ... !/ [هلالی جغتائی]
بعد ِ تو آیینه های شعر، سنگم میزنند / دل به هر آیینه، هر آیینه ایی بستم شکست / عشق زانو زد، غرور گامهایم خرد شد / قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست / وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد / پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست ... !/ [بهناز مرسلی]
میوههای نیمخورده، عشقهای نیمه جان / سینههای شرحه، جانِ لخت لخت زندگی / تا مگر صبحی بیاید «آدمی» چنگیزوار / باز آتش افکند در پایتخت زندگی ... !/ [مینا اروجلو]
با سر زلف تو دل را سر و کاری است که بود / ز آتش عشق تو در سینه شراری است که بود / ای به قهر از بر من رفته ، بیا از در مهر / که مرا با تو همان عهد و قراری است که بود ... !/
نشان هوشیاری بود آن عصیان ابلیسی / زمانی که ملائک خاک را تعظیم می کردند / اگر می شد که صورت را به ذات آورد، بی تردید / به صورت عشق را، چون روی تو ترسیم می کردند / از آن دم کز ازل تصویر زیباییت می بستند / به بویش تا ابد، تعلیم شیداییم می کردند ... !/ [حسین منزوی]
در اشتـبـاهی نازنـیـن تـو فکر کردی این چنین / من دارم از چشمان زیبایـت شکـایت می کنم / نه مهربان من بدان بی لطف چـشم عـاشقت / هرجای دنیــا که روم احساس غربـت می کنم ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 3 ساعت و 33 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن