دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
اگر بی تو بر افلاکم،چو ابر تیره غمناکم / و گر بی تو به گلزارم،به زندانم،به جان تو / سخن با عشق می گویم که او شیر و من آهویم / چه آهویم که شیران را نگهبانم،به جان تو / ز عشق شمس تبریزی،ز بیداری و شب خیزی / مثال ذره ی گردان پریشانم،به جان تو ... !/
فوارهوار،سربههوایی و سربه زیر / چون تلخی شراب، دلآزار و دلپذیر / ماهی تویی و آب، من و تُنگ، روزگار / من در حصار تنگ و تو در مشت من اسیر / مرداب زندگی همه را غرق کرده است / ای عشق، همتی کن و دست مرا بگیر ... !/
جوانی چه آورد پيری چه بُرد؟ / بُتِ خُرد سال و مِی سال خرد / بتِ خرد سالی که يک جلوه اش ببُرد / از دل انديشۀ خواب و خورد / مِی سال خردی که يک قطره اش / نخورد آنکه مُرد و نمُرد آنکه خورد ... !/
سپیده دمان، وقت آواز سپید نخستین خروس، که عریانمان کرد ... راز انار را سوگندمان دادند ... چه می دانستند، که ما، تمام شب، در سایه روشن درخت و ماه ... تمام ستاره ها را شمرده ایم ... چه می دانستند ... !/ ["کامبیز امیری تکامجانی"]
عشق آمد خویش را گم کن عزیز / قُوًّتت را قوت مردم کن عزیز / عشق یعنی خویشتن را گم کنی / عشق یعنی خویش را گندم کنی / عشق یعنی خویشتن را نان کنی / مهربانی را چنین ارزان کنی / عشق یعنی نان ده و از دین مپرس / در مقام بخشش از آیین مپرس / هرکسی او را خدایش جان دهد / آدمی باید که او را نان دهد ... !/
چه دریایی چه طوفانی، که من در پیچ و تاب آن / به زورقهای صاحب کُشته ی سرگشته می مانم / کجا تا گویدم برچین و تا کی گویدم برخیز / به خوانِ اشک چشم و خون دل، عمریست مهمانم ... !/ [شهریار]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 33 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن