دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
صبح تا عصر، کار و کار و کار
لـذتِ درد، در فرامــوشی
به کسی که نبوده زنگ زدن
گریهات با صــدای خاموشی
غُصّهی آخرین، خداحافظ
حســرتِ اوّلین هماغوشی
از هرآنچه که هـست بیزاری
از هرآنچه که نیست دلگیری
از زبـان و زمـان گریخـــته ای
مـــثل دیوانــههای زنجــیری
همهی دلخوشیت، یک چیز است:
اینکه پایان قصّه،
میمیری...!
مهرت به خلق، بیشتر از جور بر من است / سهم برابر همگان، نابرابریست!! / دشنام یا دعای تو در حق من یکی ست / ای آفتاب هرچه کنی ذره پروری ست / ساحل جواب سرزنش موج را نداد / گاهی فقط سکوت سزای سبکسریست ... !/ [فاضل نظری]
اینجا ... همان جاییست که اکنون با نام میدان " امام حسین " میشناسیمش ... در سالهای دهه 40 شمشی ... که نامش را میدان شهناز نهاده بودند ... و مردم هنوز به "فوزیه" که نام قبلیَش بود میشناختند ... و چه خاطراتی در سینه دارم ... از این "مکان" ... !/
جز مهر و وفا دیگرم اندوخته ای نیست / جز خانه ی دل خانه ی نفروخته ای نیست / ای شمع که گرم است ز تو محفل یاران / بشنو که در این بزم چو من سوخته ای نیست ... !/
تُنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است / زندگی در دوستی با مرگ عالیتر شده است / هر نگاهی میتواند خلوتم را بشكند / كوزهی تنهایی روحم سفالیتر شده است ... !/ [؟]
دی شيخ با چراغ هميی گشت گرد شهر / کز ديو و دد ملولم و «انسانم» آرزوست / گفتند يافت مینشود، جُستهايم ما / گفت آنچه يافت مینشود، آنم آرزوست ... !/ [مولانا]
حالیا* مصلحت وقت در آن میبینم / که کِشَم رخت به میخانه و خوش بنشینم / جام مِی گیرم و از اهل ریا دور شوم / یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم / جز صُراحی و کتابم نبود یار و ندیم / تا حریفان دغا* را به جهان کم بینم ... !/
قصد اقامتی ابدی دارد این غروب / از شهر بی طلوع تبهکار خسته ام / من بی رمقترین نفس این حوالیام / از بودن مکرر بر دار خستهام / من با عبور ثانیه ها خرد میشوم / از حمل این جنازه ی هشیار خستهام ... !/ [اندیشه فولادوند]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 33 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن