دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
براي اين كه آدم كسي را عاشقانه دوست داشته باشد بايد سخت به هيجان بيايد ... وقتي بازي دو طرفه باشد ، ارزش انجامش را دارد ... ولي اگر قرار باشد آدم به تنهايي بازي كند ... بازي احمقانه مي شود ... !/ [ماندران ها / سيمون دوبووار]
به اشکی که زد حلقه در چشم دوست / همــه تـــار و پـــودم تمنــای اوســت / گــر آزردمــی جــان پـــاک تــو را / به شرم اندرم جان, از آن گفتگوست / دریغــا که همــراهــی عـقــل و دل / حــدیث غــم آلـود سنگ و سبوست ... !/
عظیم نیشابوری، از شاعران نیشابور در عهد صفوى است.
وى مثنوى «فوز عظیم»را در قندهار بعد از مرگ پدرش (1064 ق) در نعت پیامبر (ص)
و ستایش امیرالمؤمنین و ائمه اطهار (ع) سروده و در مقدمهى آن شاهعباس دوم
و میرزا سعدالدین راقم، وزیر خراسان، را مدح گفته است.
از دیگر آثار او:
منظومهى «گفت و گفتمش»؛
«دیوان» شعر را می توان نام برد.
فرقی نمیکند ... همه بازیچهی همایم ... و آن که صحنه را ترک میکند ... فقط بازی را میبَرَد، به صحنهای دیگر ... که فرقی هم نمیکند ... همه بازیچهی هماند ... !/ [شهاب مقربین]
خورشید فلک ، روشنی از روی تو دارد / هر جاست گلی ، نکهتی از بوی تو دارد / چشمی ، که رباید دل خلقی به نگاهی / آن دلبری از نرگس جادوی تو دارد / هر عاشق بیچاره ، که در بند بلاییست / آشفتگی از حلقه ی گیسوی تو دارد ... !/ [ملا محسن فیض کاشانی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 17 ساعت و 59 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن