دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
اینک این من، سر به سودای پریشانی نهاده / داغ نامت را نشان کرده، به پیشانی نهاده / گریه ام را می خورم زیرا که می ترسم ز باران / مثل برجی خسته، برجی رو به ویرانی نهاده ... !/
مست می محبتم، می زده از سبوی تو / از همه کس بریده ام، آمده ام به سوی تو / همچو کبوتر حرم، بام به بام می پرم / یا به رهت رود سرم یا برسم به کوی تو ... !/
ای پیک پی خجسته که داری نشان "دوست" / با ما مگو بجز سخن دل نشان "دوست" / حال از دهان "دوست" شنیدن چه خوش بود / یا از دهان آن که شنید از دهان "دوست" / ای یار آشنا علم کاروان کجاست؟ / تا سر نهیم بر قدم ساربان "دوست" ... !/
یاد من باشد، تنها هستم ... ماه، بالای سَـر تنهایی است ... !/ [سهراب سپهری / به بهانه 15 مهر، روز تولد سهراب ، یادش گرامی] [تصویر "من، ماه و تنهایی" اثر عکاس مینیمالیست، کارلو سالوارین]
ما را به تو سريست كه كس محرم آن نيست / گر سر برود سر تو با كس نگشاييم / ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است / بردار ز رخ پرده كه مشتاق لقاييم ... !/ [مولانا]
روزی که شکست آینه با گریه چه میگفت / دیوار به آیینه و آیینه به دیوار؟ / کُشتم دل خود را که نبینم دگری را / یک لحظه عزادارم و یک عمر وفادار ... !/ [فاضل نظری]
بی عشق، هیچ فلسفهای در جهان نبود / احساس در "الههی ناز بنان" نبود! / بیشک اگر که خلق نمیشد "گناهِ عشق" / دیگر خدا به فـکر "شبِ امتحان" نبود ... !/
ای مهربانتر از برگ در بوسههای باران / بیداری ستاره در چشم جویباران / آیینه نگاهت پیوند صبح و ساحل / لبخند گاهگاهت صبح ستارهباران / بازآ که در هوایت خاموشی جنونم / فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران ... !/
جان به جانان کی رسد، جانان کجا و جان کجا / ذره است این، آفتاب است، آن کجا و این کجا / دست ما گیرد مگر در راه عشقت جذبهای / ورنه پای ما کجا، وین راه بیپایان کجا ... !/
نه از دیوارهایِ تیرۀ دلسرد می ترسم / نه از دیوانه هایِ تا ابد شبگرد می ترسم / ولی از لحظه هایی که سفر می بایدم، اما / نفسهایت صدایم می کند برگرد می ترسم ... !/
تصاویری پُر از رویای پنهانی ست در خوابم
و از چشمانِ نیمه بستۀ یک شخص می ترسم
و لمس ِ زندگی بعد از هم آغوشی ِ اجباری
من از پس لرزه های وحشیِ این درد می ترسم
پُر از تکرارِ تاول در میانِ قابِ چشمانت
من از روحی که قتلش را تماشا کرد می ترسم
پس از پاییز های شوم و وهم انگیزِ پی در پی
از آغاز ِ بهارانی سراپا زرد می ترسم
نوازش کن مرا با پلکهایِ داغ و نمناکت
و از آن کَس که از رویای تو شد طرد، می ترسم
احساس غربت میکنم وقتی کنارم نیستی / با اشک خلوت میکنم وقتی کنارم نیستی / تصویر زیبای تو را کنج دلم چسبانده ام / او را زیارت می کنم وقتی کنارم نیستی ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 15 ساعت و 19 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن