دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
چون پیاله، دلم از توبه که کردم بشکست / همچو لاله، جگرم بی می و میخانه بسوخت / ماجرا کم کن و بازآ، که مرا مردم چشم / خرقه از سر بدر آورد و بشکرانه بسوخت ... !/ [حافظ]
بی دیده توان دید تو را با دل عاشق / هر سو نگرم صورت یار است عیانم / آری که تونزدیک تری از رگ گردن / سرشار ز تو آمده خون در سرو جانم ... !/ [علی حیدری معاف (فریاد)]
آنکه در قلب خودش همچو تویی را دارد / آسمانها و زمین را همه یکجا دارد / هر چه با سنگدلی از تو رسد زیبایی ست / دُر، درونِ دلِ سنگیّ ِ صدف، جا دارد ... !/ [هومن سرکان]
بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق / چرا که سنگ صبور است و محرم راز است / ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد / کبوتری که زیادی بلند پرواز است ... !/ [سعید بیابانکی]
چتر چنار بسته شد!
پرنده پر كشيد و رفت...
به چشمك ستاره ها
شاپركي پريد و رفت...
...
و من دوباره مي دوم
كنار ردّ پاي تو ...
هر چه شتاب مي كنم !
نمي رسم به جای تو...
...
به قله هاي معرفت
به آسمان رسيده اي!
شبيه سيب قصه ها
مرا ز شاخه چيده اي!
...
سبكتر از سكوت شب
دلت زلالِ تو به تو...
هزار دفعه گفته ام !
چه پشت سر ، چه روبه رو!
...
كنار پيچ حادثه ...
شبي كه گنگ و مبهم است!
تو مي رسي به كهكشان!
زمين براي تو كم است!
...
هزار ، شنبه دست تو
نمي رسد به دست من
دوشنبه هاي منتظر
كه مي دهد شكست ِ من
...
سه شنبه هاي بعد ِ تو
دلم ستاره مي شود!
براي حسّ بودنت ...
بگو چه چاره مي شود؟
...
شبي بيا ز من بگير...
خطوط اين ادامه را ...
تمام هفته يك طرف!
غم غروب جمعه را ...
...
_______________
در خانۀ دل ما را ، جز يار نمی گنـجد / چون خلوت يار اينجاست، اغيار نمی گنجد / در كار دو عالم، ما چون دل به يكی داديم / جز دست، يكی ما را ، در كار نمی گنجد ... !/
تو مرغ عشقی و در جانم آشیانه گرفتی / هزار گلشن دل را به یک بهانه گرفتی / مرا دلیست که هرگز به دلبری نسپردم / در این خرابه ندانم چگونه خانه گرفتی ... !/ [مهدی سهیلی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 12 ساعت و 23 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن