✔ عـلـ[بابا]ــی
اشكي كه بيصداست ... پشتي كه بيپناست ... دستي كه بسته است ... پايي كه خسته است ... دل را كه عاشق است ... حرفي كه صادق است ... شعري كه بيبهاست ... شرمي كه آشناست ... دارايي من است ... "ارزاني شماست" ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از بخت ماست شاید! ... که هر آنچه که می خواهیم ... یا بدست نمی آید ... یا از دست می گریزد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
برف می بارد و هر دانه برف ،پیک خوشبختی هاست ... ای فلک قند بسای بر سر تازه عروسان دیار من و او ... بر سر این همه عاشق ، که در این شهر قشنگ ره دل می پویند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بچه: بابا من کي آنقدر بزرگ ميشم که هر کاري دلم خواست بکنم؟ ... بابا: پسرم، تا حالا کسي اينقدر بزرگ نشده ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شهادت غریب الغربا آقا امام رضا علیه السلام بر محبان آن حضرت تسلیت و تعزیت باد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به آن لب تشنه ميمانم كه ناگاه ... به دريايي درافتد بيكرانه ... لبي ، از قطره آبي ، تر نكرده ... خورد از موج وحشي تازيانه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اي مرغ آفتاب، زنداني ديار شب جاودانيام ... يك روز از دريچهي زندان من بتاب ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
میرسم اما به تو روزی دگر ... پنجره را باز گذاری اگر ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تمام شب را خوابیدم ،تا بیدار باشم ... برای لحظه ای که ... به دیدارم می آیی ... ! (امیر جمال امیدی ـ دفتر روزهای فیروزه ای)
✔ عـلـ[بابا]ــی
و عشقش را رها كن، زمانيكه ميميرد ... بر بالايِ استخوانهايش بنويس: بيشتر زنده نماند، تا به ما نان بدهد ... چهكسي جز سنگها او را ميخواهد؟ ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 25 روز و 9 ساعت و 15 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن